امثال و حکم فارسی

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای و لیک نمی‌توان از زبان مردم


ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو می‌روی به ترکستان است


به یک ناتراشیده در مجلسی برنجد دل هوشمندان بسی


اگر برکه‌ای پر کنند از گلاب سگی در وی افتد کند منجلاب


غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ


اگر راست می‌خواهی از من شنو جهان دیده بسیار گوید دروغ


به دریا در منافع بی‌شمار است وگر خواهی سلامت در کنار است

کشتی‌ها در ساحل امن‌ترند ولی کشتی را برای ماندن در ساحل نساختند


گرگ و انسان

گفت دانایی که گرگی خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر


لاجرم جاری است پیگاری سترگ روز و شب مابین این انسان و گرگ


زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست


ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ‌خویش


وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ‌خود اسیر


هرگرکه گرگش را دراندازد به خاک رفته رفته می‌شود انسان پاک


وانکه از گرگش خورد هردم شکست گرچه انسان مینماید گرگ هست


هر که با گرگش مدارا می‌کند خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند


در جوانی جان گرگت را بگیر وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری گرچه باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر


مردمان گر یکدگر را می‌درند گرگ‌هاشان رهنما و رهبر اند


این که انسان هست این سان دردمند گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند


وین ستمکاراند که با هم محرمند گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند


گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب با که باید گفت این حال غریب

از اشعار ادبیات فارسی