Keyboard shortcuts

Press or to navigate between chapters

Press S or / to search in the book

Press ? to show this help

Press Esc to hide this help

‏نامه دوم


نمایشگاه شرقی

امروز صبح از صدای نعره ناهنجاری از خواب پریدم. دیدم که همسفرهای اتاق ما به حالت وحشت‌زده آقای سنت الاقطاب را نگاه می‌کنند که شیشه پنجره ترن را پایین کشیده با پیرهن و زیرشلواری دست زیر چانه‌اش زده به جنگل نگاه می‌کند و با صدای نخراشیده‌ای ابوعطا می‌خواند.

مرا که دید خندید و گفت: صدای من به ازین بود، سر زنم هوو آوردم اونم از لجش سم به خوردم داد و صدایم گرفت، خدا بیامرزدش! پارسال عمرش را به شما داد.

من گفتم: از شما قبیح نیست که با این ریش و سبیل روبروی کفار آواز می‌خوانید؟ این موهای سرم را می‌بینید؟ از زور فکر و خیالات است، باد نزله آن‌ها را سفید کرده. بالاخره به هزار زبان به او حالی کردم تا لباسش را پوشید، چون یک ساعت دیگر وارد شهر برلین می‌شدیم. سنت الاقطاب از من خواهش کرد که به محض ورود به برلین او را ببرم بازار تا یک موی خرمایی برای دخترش سکینه سوغات بفرستند.

بعد رفتیم به سراغ آقای سکان الشریعه که در سه اتاق دورتر با یخه باز، سینه پشم آلود و سر تراشیده سیگار عبدالله می‌کشید و دودش را با تفنن به صورت پیرزن جهود لهستانی فوت می‌کرد. سکان الشریعه با علم اشاره با آن زن حرف می‌زد و هر دوی آن‌ها می‌خندیدند. به قدری سرش گرم بود که متوجه ما نشد. ما هم مزاحم آن‌ها نشدیم به سراغ آقایان تاج و عندلیب رفتیم، چون دیشب آقای تاج، اظهار کسالت می‌کرد. در این وقت ترن به سرعت هر چه تمام‌تر از میان جنگل می‌گذشت. از راهرو لغزنده آن گذشتیم. آقای تاج و عندلیب در اتاقچه خودشان را بسته بودند تا نفس کفار در آنجا نفوذ نکند. چون این اتاقچه را به قیمت گزاف برای روسای بعثه الاسلامی خلوت کرده بودند تا با کفار تماس نداشته باشند.

وارد که شدیم آقای عندلیب با چشم‌های خمار تریاک، پارچه سفیدی دور کله‌اش بسته بود، انا انزلنا می‌خواند و به دور خودش فوت می‌کرد و هرتکانی که ترن می‌خورد می‌خواست روح از بدنش مفارقت بکند. می‌ترسید مبادا کفار فهمیده باشند که چند نفر مسلمان در ترن هستند و از بدجنسی قطار را بشکنند و یا بیراهه ببرند برای اینکه مسلمانان را تلف بکنند. من را که دید گل از گلش شکفت و گفت: قربان‌تان! دستم به دامن‌تان، ما در ولایت غریب هستیم. مبادا کفار به ما سم بخورانند؟ تمام شب را من سوره عنکبوت و آیه الکرسی خواندم تا از شر کفار محفوظ باشیم.

آقای تاج همینطور که با زیرشلواری و شب کلاه مشغول فوت کردن در سماور حلبی بود که در آن گل گاوزبان می‌‌جوشید از ما پرسید: آقای سکان الشریعه کجاست؟ سنت گفت: یک ضعیفه کافره را دارد به دین حنیف اسلام تبلیغ می‌کند.

تاج: آفرین به شیر پاکی که خورده! خوب چقدر مانده که برسیم؟ سنت: نیم ساعت دیگر ما در شهر برلین خواهیم بود.

باید چمدان‌ها را دم دست بگذاریم و رخت‌های‌مان را بپوشیم. اینجا دیگر فرنگستون است.

عندلیب الاسلام: شهر برلین گفتید؟ من اسم این شهر را در کتاب الممالک و المخاوف دیده‌ام. مصنف آن کتاب از متبحرترین بوده است، شرحی داده و خوب به خاطر دارم که می‌گوید: اسم اصلی آن البراللین بوده است، یعنی زمین لمین زیرا که لینت می‌آورد. چون کسره بر یا ثقیل بوده اعلال شد. الف و لام را هم از اللین برداشتند تا اختصار شده باشد. پس الف و لام البر را هم حذف کردند زیرا که اسم علم بود، برلین شد و از کثرت استعمال برلین گردید. حتما اهالی آنجا عرب هستند و مسلمان بوده‌اند و شکم روش در آنجا شیوع دارد.

تاج: فی الواقع زبان عربی یکپارچه منطق است. به عقیده ضعیف به محض ورود به برلین باید یک نفر را مسلمان بکنیم و به همه بلاد اسلامی از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا، جزیره وقواق، زنگبار و حبشه و سودان و همه ممالک اسلامی تلگراف بزنیم.

عندلیب: اگر خودمان به سلامت رسیدیم! تاج: بر پدرشان لعنت! حالا که خودمانیم، آیا الاغ بهتر است یا این نمی‌دانم چه اسمی رویش بگذارم؟ ازش آب و آتش می‌ریزد، سوت می‌زند، صدا می‌دهد، دود می‌کند و آدم را سیصد بار می‌کشد تا به مقصد برساند این همان حمار دجال است. مرحوم ابوی از سامره تا خانقین را با یک الاغ مردنی رفت، اگرچه شش مرتبه لختش کردند اما به سلامت رسید ما اینجا به جان خودمان اطمینان نداریم.

عندلیب: آیا صندوق‌های لولهنگ و نعلین را در جای محفوظ گذاشته‌اند که در مجاورت رطوبت کفار نباشد؟ سنت: الخشک مع الخشک لایتچسبک (که) نص صریح حدیث معتبر است.

عندلیب: من نذر کرده‌ام اگر سلامت رسیدیم به محض ورود، یک گوسفند با دست خودم ذبح بکنم و به فقرا بدهم. آقای سنت شما دقت بکنید به جای گوسفند به ما خوک نفروشند، چون هر چه بگویید از کفار بر می‌آید.

تاج: من همه جانم آلوده است، عبایم نجس شده. به محض ورود استحمام خواهم کرد.

عندلیب: راستی آقای تاج، دیشب با من چکار داشتید؟ من از خجالت آب شدم، گمان کردم از کفارند می‌‌خواهند اسم بد روی ما بگذارند.

تاج: دیشب خواب والده احمد را می‌دیدم. در عمرم این اولین بار است که یک هفته بدون زن هستم. حقیقتا ما جهاد اکبر می‌کنیم، خودمان را فدایی دین مبین کرده‌ایم، در راه اسلام انتحار کردیم و شهید شدیم! آقای جرجیس، این مطالب را برای مجله المنجلاب یادداشت بکنید من اگر مردم مرا در آل ضیا در شهر الباریس دفن بکنید و اسم مزارم را امام زاده آل تاج بگذارید تا زیارتگاه مسلمین بشود. راستی چه اجری در آن دنیا خواهیم داشت تا بتواند جبران این همه صدمات و زحمات ما را بکند؟ من گمان می‌کنم برای رفع خستگی و دفع مضرت مسافرت بد نباشد که بدو الورود هر کدام نفری سه تا زن صیغه بکنیم.

عندلیب: من دیشب خواب دیدم یک سید جلیل القدر نورانی مثل مورد سبز؛ زیرجامه‌ی سبز، زیرشلواری سبز، کیسه‌ی توتون سبز، گیوه‌ی سبز، شارب سبز با دستکش سبز مبارکش دست مرا گرفت و برد در باغی که پر بود از وحوش و طیور از چرنده و پرنده و خزنده و دونده. از خواب که پریدم بوی عطر و عبیر مرا بیهوش کرد.

(مرد نام یک درختچه است)

تاج: عجیب، عجیب! همین که رسیدیم من به کتاب تعبیر خواب دانیال نبی و یا تعبیرنامه حضرت یوسف رجوع خواهم کرد.

در این وقت آقای سکان الشریعه وارد شد و گفت: اینجا که دیگر عربستان نیست. ما خودمان را که نباید گول بزنیم. شماها از بس که وسواس به خرج دادید، نگذاشتید یک شکم سیر غذا بخوریم. من سه قوطی از این گوشت‌هایی دارم که در جعبه حلبی است. از قراری که شنیدم مسلمانان آن‌ها را پر می‌کنند.

سنت: احتیاط احوط است. من که لب نخواهم زد. اگر یک قطره شراب در دریا بیفتد، بعد از آن دریا را به خاک پر کنند به طوری که تپه‌ای به جای آن دریا بشود و بر سر آن تپه علف بروید و گله گوسفندی از آن تپه بگذرد و از آن علف بچرد، من از گوشت آن گوسفندها نمی‌خورم.

عندلیب: غصه‌اش را نخورید. عوضش وارد شهر البراللین که شدیم یک دیگ بزرگ آش شله قلمکار بار می‌گذاریم و همه شکم‌های‌مان را از عزا در می‌آوریم.

در این وقت دورنمای شهر نمایان شد. بناهای بلند، باغ‌های سبز، واگن‌های برقی که در آمد و شد بودند و مردم شهر از آنجا دیده می‌شدند. در ایستگاه راه آهن مسافران به جنبش افتادند. هر کس چمدان خودش را سرکشی می‌کرد دسته‌ای پیاده و گروهی سوار می‌شدند. بالاخره جمعیت بعثه الاسلامیه پس از پرداخت مبلغ هنگفتی به عنوان جریمه برای شکستن سه شیشه از ترن و طبخ در اتاقچه آن و سوزانیدن نیمکت و غیره در ایستگاه فردریش اشتراسه پیاده شدند. بعد چهار صندوق نعلین و لولهنگ را هم با پرداخت گمرک گزاف تحویل گرفتیم.

پس از آن، صورت مهمانخانه‌های برلین را برای آقای تاج قرایت کردند و ایشان از میان آن‌ها هتل هرمس را انتخاب کردند چون اسم هرامس الهرامسه را در کتاب زندقه العتیقه خوانده بودند و از این قرار نزدیکتر به عبرانیون و اعراب بود. من هم برای اینکه در جریان گزارش آقایان باشم ناچار در همان مهمانخانه اتاق گرفتم.

آقای سکان الشریعه ورقه اعتبار را به امضای آقایان تاج و عندلیب رسانید تا از بانک برای مدت اقامت در برلین مقداری از وجه آن را بگیرند.

آقای تاج به وسیله مترجم از صاحب مهمانخانه پرسید که آیا زمین این مهمانخانه غصبی است یا نه؟ بعد از آنکه اطمینان حاصل کرد، فرمان داد برایش حمام حاضر کنند. در ضمن خطاب به جمعیت بعثه الاسلامیه کرده تذکر دادند که چون ما مظهر اسلام هستیم باید طوری رفتار کنیم که سرمشق کفار بشویم به این معنی که به هیچ وجه به آب مهمانخانه دست نزنیم و برای استعمال خوراک، وضو و شستشو فقط از آب رودخانه که نزدیک مهمانخانه بود به کار ببریم. اگرچه فضولات و مزبله شهر در آن ریخته می‌شد اما چون روان بود شرعا پاک خواهد بود.

آقای تاج با آقای سنت که در فن دلاکی بی‌نظیر بود، به حمام رفتند.

هر کدام از آقایان اتاقی گرفته به سلیقه خودشان درست کردند. یعنی فرش و تختخواب را جمع کرده گوشه اتاق گذاشتند و به جای آن یک تکه زیلو یا گلیم انداختند و یک جانماز و یک لولهنگ هم رویش گذاشتند.

نیم ساعت نگذشت که در مهمانخانه غوغای غریبی بر پا شد. رییس مهمانخانه به سر زنان، ما را خبر کرد که از وقتی که آقای تاج حمام رفته، آب حمام از طبقه سوم به دوم و از دوم به اول سرایت کرده بطوری که همه مشتری‌هایش شکایت کرده‌اند.

ما دسته جمعی رفتیم و در حمام را باز کردیم. آقای تاج با ریش و سر و ناخن حنا بسته روی زمین حمام نشسته بود و آقای سنت او را مشت و مال می‌داد. در صورتی که از سر شکسته شیر آب لگن پر شده بود و بیرون می‌ریخت. آقای تاج اول پرخاش کرد که چرا چشم یکی از کفار به تن پشم آلود ایشان افتاده و بعد خطاب کردند: نقص حمام‌های کفار را مشاهده بکنید که تا چه اندازه است! سربینه ندارد و به تحقیق، آب آن کر نیست. من همه جانم نجس اندر نجس شده است.

بعد از آنکه آقای تاج با حال زار از حمام بیرون آمد، صاحب مهمانخانه صورت هشتصد مارک جهت خسارت وارد به حمام را آورد. آقای تاج از این قضیه برآشفتند و خیلی اوقات‌شان تلخ شد.

بخصوص که آقای سکان الشریعه از وقتی که رفته بود پول را نیاورده بود و از قراری که شهرت داشت یک نفر او را با لباس فرنگی در سلمانی دیده بود که ریشش را تراشیده بعد هم با همان پیرزن لهستانی که در راه آهن بود در چند قهوه خانه شهر دیده شده بودند.

آقای تاج فرمودند: اگر از میان ما کسی خیانت بکند، نه تنها از طرف بلیس (پلیس) دستگیر و تعقیب می‌شود، نه تنها در آن دنیا روسیاه جهنمی و محشور شمر ذی الجوشن و همنشین عمر بن خطاب خواهد بود، بلکه تمام ملل اسلامی از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا و زنگبار و حبشه که بیش از چهارصد ملیان گوینده لااله الا الله هستند او را گرفته به دار می‌آویزند.

آقایان بعثه الاسلامی ناچار از همان انبان پنیر گندیده و نان خشک و پیاز که با خودشان از بلاد اسلامی آورده بودند، ناهار خوردند.

من از رستوران که برگشتم، یک روزنامه خریدم. بالای روزنامه به خط درشت نوشته بود: ورود مهمانان گرامی: یک دسته از آرتیست‌های پولدار مشرق زمین امروز وارد برلین خواهند شد.

داخل مهمانخانه که شدم هر کدام از آقایان مبلغین از دیگری می‌پرسید که در ولایت غربت چه به روزشان خواهد آمد. در شهر کسی را نمی‌شناختند که بتواند به آن‌ها کمک بکند تا از بلاد اسلامی وجوهات برسد.

آقای تاج فرمودند: من گمان نمی‌کردم که آقای سکان الشریعه، مولف کتاب زبده النجاسات که با وجود صغرسن از علوم معلوم و مجهول بهره‌ای کافی دارد و مدت ده سال از عمر شریفش را در بلاد کفار به مباحثه و مجادله گذرانیده چنین حرکت ناشایستی از ایشان سر بزند؛ ممکن است کفار بلایی به سر او آورده باشند در این صورت حکم جهاد صادر می‌کنیم و یا محتمل است که آن ضعیفه کافره را برده تبلیغ به دین حنیف بکند.

عندلیب الاسلام: من سرم درد می‌کند. عقیده‌مندم که سماور حلبی را برداریم و برویم در شهر جای باصفایی را پیدا بکنیم و یک پیاله چایی دم بکنیم و بخوریم، در ضمن شهر را هم سیاحت کرده باشیم.

پیشنهاد آقای عندلیب به اکثریت آرا قبول شد.

ولی آقای تاج صلاح دانستند که در مهمانخانه کشیک اشیا شان را بکشند تا کفار به آن دست نزنند. همین که سه نفری از مهمانخانه بیرون رفتیم، گروه انبوهی به تماشای ما آمدند و در فردریش اشتراسه و اون‌تر دن لیندن بر عده آن‌ها افزوده شد بطوری که ما فرصت چایی دم کردن را نکردیم.

دخترها با سینه و بازوی لخت جلوی ما می‌آمدند، لبخند می‌زدند. آقای عندلیب عبا را روی عمامه‌شان می‌‌کشیدند، چشم‌هایشان را می‌بستند و استغفار می‌فرستادند.

درین بین دو نفر که به کلاه‌شان نشان داشت با یک مترجم پیش آقای عندلیب آمدند اجازه خواستند و مترجم گفت خیلی مفتخر و سرافرازیم که دسته‌ای از هنرمندان مشهور شرقی به دیدن پایتخت ما آمده‌اند. لذا ما موقع را مغتنم شمرده مقدم آن‌ها را تبریک می‌گوییم. چنانکه مسبوق هستید کمپانی فیلمبرداری اوفا که از بزرگ‌ترین کارخانه‌های دنیاست در نظر دارد فیلم امیرارسلان و حسین کرد و سیره عنتر را بردارد. از این رو، رییس کمپانی ورود مهمانان عزیز را غنیمت شمرده از آقایان خواهشمند است دعوتش را اجابت نموده و در فیلم‌های نامبرده شرکت بکنند. برای انجام مراسم قرارداد و ملاقات همکاران عزیزش، رییس کمپانی فردا ساعت ده در دفتر خود منتظر است.

اقای سنت: آقای مترجم! مخصوصا به رییس خودتان بگویید که من در بازی ید طولایی دارم و در تعزیه‌ها رول نعش را بازی می‌کردم. وقتی که روی لنگه در خوابیده بودم و مرا دور می‌گرداندند، هفت قرآن در میان، همه گمان می‌کردند که من مرده‌ام.

آقای عندلیب: چه می‌گوید؟ آیا از کفار می‌خواهند به دین حنیف اسلام مشرف بشوند؟ مترجم: خیر قربان! کمپانی «اوفا» از شما دعوت کرده.

عندلیب: گمان می‌کنم مجلس ختم است یا کسی مرده.

مترجم: چون فرمایشات سرکار در لفافه است و درست نمی‌فهمیم، بهتر اینست که فردا در مهمانخانه شرفیاب بشویم.

همین که آن‌ها رفتند، چند قدم دورتر نماینده سیرک معروف برلین سیرکوس بوش ما را جلو بر کرد. ولی چون مترجم نداشت نتوانست مطالب خودش را حالی آقایان بکند. او هم آدرس مهمانخانه را گرفت و رفت تا فردا داخل مذاکره بشود. چند نفر از عکاس‌های معروف به حالت‌های گوناگون از ما عکس برداشتند. از طرف دیگر دسته زیادی زن و مرد دور ما را گرفته بود و کارت پستال خودمان را می‌دادند تا زیرش به رسم یادگار امضا بکنیم. اما به واسطه ندانستن زبان، بیشتر اسباب حیرت طرفین می‌شد.

درین میان آقای سنت موقع را برای لاس زدن با دختران غنیمت دانست و از سه تا صیغه موعود دو تایش را انتخاب کرد.

وقتی که خسته و مانده به مهمانخانه برگشتیم، جمعیت زیادی از پلیس، مخبر روزنامه و مردم متفرقه دور مهمانخانه بودند. اول سراغ آقای سکان الشریعه را گرفتیم. صاحب مهمانخانه گفت که از قرار اطلاع پلیس با هواپیما مسافرت کرده اما پیشامد بدتری رخ داد.

وارد اتاق آقای تاج که شدیم دیدیم ایشان به حال اغما پای منقل و وافور خشکش زده است درحالی که سه نفر پلیس همه گره بسته‌ها و لباس و زیرشلواری او را بازرسی می‌کردند. این دفعه به جریمه تنها هم اکتفا نمی‌کردند و حضور همه جمعیت بعثه الاسلامی در عدلیه لازم بود. هر چه میانجیگری شد که آقای تاج ناخوش بوده و نمی‌دانسته و عادت به تریاک داشته، به خرج آن‌ها نمی‌رفت.

آقای تاج فرمودند: نگویید نمی‌دانسته، بگویید آمده مردم را به دین حنیف اسلام دعوت بکند.

مردکه کافر نجس چه حق دارد با من بلند حرف بزند؟ به او حالی بکنید که من رییس بعثه الاسلامیه هستم و پشت سر ما از جبال هندوکش گرفته تا جزایر وقواق پانصد هزار ملیان مسلمان، گوینده لا اله الا الله است و یک اشاره من کافی است که همه مسلمانان، شما را با سیخ وافور تکه تکه بکنند.

اگر هم رشوه می‌خواهد، بگو در شرع مبین اسلام به غیر از برای علما برای سایرین رشوه حرام است وانگهی آقای سکان الشریعه از آن وقتی که رفته هنوز پول‌ها را نیاورده. آقای عندلیب و سنت که دیدند هوا پس است به طرف در برگشتند. ولی درین بین دو نفر با کلاه و نشان مخصوص جلو آن‌ها را گرفتند و مترجم اینطور گفت: آقایان محترم، من مفتخرم که از طرف رییس سویو گارتن باغ وحش برلین به شما سلام برسانم. می‌دانید که کوس شهرت شما در همه آفاق پیچیده است.

سنت: از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا و جزیره

مترجم: بلی، بلی، صحیح است.

به همین مناسبت آقای رییس باغ وحش به مناسبت ورود شما یک نمایشگاه شرقی درین باغ فراهم کرده و چشم به راه قدوم مهمانان عزیز است و از آقایان خواهش عاجزانه دارد که اگر برای همیشه هم نخواسته باشند، اقلا چند روز به قدوم خود ایشان را سرافراز کرده و در باغ مهمانی ایشان را بپذیرند. می‌دانید که وسایل آسایش آقایان از هر حیث فراهم است و هر شرطی که بکنند به روی چشم قبول می‌شود.

آقای عندلیب: باغ دارد؟ مترجم: بلی، باغ معروف، لابد شنیده‌اید باغ.

عندلیب: باغ سبز پر از وحوش و طیور از چرنده، پرنده، خزنده، دونده.

بگویید ببینم سید قبا سبز هم دارد؟ مترجم: سبز قبا هم دارد.

عندلیب: من خوابش را در ترن دیده بودم. می‌آیم.

آقای عندلیب و سنت دعوت رییس باغ وحش را اجابت کردند و در اتومبیل نشسته و رفتند. نیم ساعت بعد هم آقای تاج را به نظمیه بردند. در این صورت تا اینجا ماموریت من انجام یافت و ==جمیعت== بعثه الاسلامی پراکنده شدند. فردا با تلگراف از مدیر مجله المنجلاب کسب اجازه خواهم کرد که آیا باز هم باید گزارش آقایان را بنگارم و یا به ماموریت دیگری بروم.

شب از نزدیک باغ وحش که می‌گذشتم، دیدم با خط سرخ بالای در آن روشن می‌شد: نمایشگاه شرقی!

البراللین فی ۲۲ ذیقعده الحرام ۱۳۴۶

الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی