Keyboard shortcuts

Press or to navigate between chapters

Press S or / to search in the book

Press ? to show this help

Press Esc to hide this help

‏نامه سوم


نوشگاه میسر

دو سال و نیم از قضیه بعثه الاسلامی گذشت.

بعد از آنکه جمعیت در برلین از هم پراکنده شد، من به سمت مخبر مخصوص مجله المنجلاب به پاریس انتقال یافتم و درین مدت هیچ اطلاعی راجع به آن‌ها به دست نیاوردم و اسم‌شان را هم نشنیدم.

اما پیشامدی برایم رخ داد که ناگزیرم شرح آن را ضمیمه یادداشت‌های مسافرتم بکنم زیرا به منزله متمم حکایت جمعیت بعثه الاسلامیه به شمار می‌آید و شرح آن به قرار زیر است: دیشب ساعت یازده از سینما برمی‌گشتم. در یکی از کوچه‌های محله مون مارتر وارد میکده کوچکی شدم. در آنجا یک نفر ساز دستی می‌زد و دیگری بان ژو و تنها زن و مردی به آهنگ ژاوا می‌رقصیدند.

نزدیک من سه نفر از داش‌های تمام عیار کنار میز بازی می‌کردند. یکی از آن‌ها سیاه مست بود و پی در پی مشت روی میز می‌زد و می‌گفت یک گیلاس دیگر. پیشخدمت گیلاس‌های خالی را می‌برد و گیلاس‌های پر به جای آن‌ها می‌‌گذاشت. نعلبکی‌های مشروب که روی هم چیده شده بود مانند برج بابل از کنار میز بالا می‌رفت.

یکی از آن‌ها گفت: ده دقیقه دیگر بیزینس(Business) شروع می‌شود من می‌روم.

رفیقش پرسید: راستی، ژیمی حالا کار و بارت سکه است یا نه؟ ژیمی: پریشب سیصد و شصت فرانک مک زیر لامپی بلند کردم. اما چه کاری! یک شب نشد که دو بعد از نصف بخوابم. دیشب همه‌اش در خواب می‌گفتم یک بانکو دویست لویی، آقایان خانم‌ها بازی کنید. Rien ne va plus زنم مرا بیدار کرد. به خیالش هذیان می‌گویم.

سومی گفت: باز هم کار تو بعد از یک هفته دوندگی پریشب بود که سوزی مرا غال گذاشت. یک تیکه دیگر پیدا کردم. یک خرپول مصری را گیر آوردم و بعد از دو ساعت چانه زدن فقط ۲۵فرانک نیزه زدم. پول مشروبم نمی‌شد. من اگر شبی یک بطر ورموت نزنم از تشنگی می‌میرم.

ژیمی: من هم اگر نرقصم خوابم نمی‌برد. خوب ژوب، تو چیزی نمی‌گویی؟ معلوم می‌شود تو دماغت چاق‌تر از ماست. حالا امشب هم طلبت، فردا شب حساب‌مان را پاک می‌کنیم. دو نفرشان بلند شدند و گفتند: پروفسور سنت الاقطاب، خداحافظ، و رفتند. این اسم را که از دهن این لات‌های کاسکت به سر شنیدم، از جا جستم.

دقت کردم، دیدم این همان دلاک بعثه الاسلامیه و پروفسور علمی فقهیات است که اینجا نشسته به زبان داش‌های پاریس حرف می‌زند و روبه‌رویش یک دسته نعلبکی کوت شده.

چشم‌هایم را مالیدم. او هم متوجه من شد. خودش را انداخت بغلم. ماچ و بوسه کرد و گفت: شما هم اینجا؟ من با تعجب روی میز او را نگاه کردم که قالیچه سبزرنگ پهن بود، یک دسته ورق روی آن و یک گیلاس ورموت هم کنارش.

سنت دوستانه به پشتم زد و گفت: عیبی ندارد، اگر ما را توی ترن آنجور دیدی برای مصلحت روزگار بود. اما ورق برگشت و روزگار ما را به اینجا کشانید! من عقل از سرم داشت می‌پرید.

برای این که مطمین بشوم پرسیدم: آخر برای سکینه دخترتان موی خرمایی فرستادید؟ سنت گفت: امسال برای سکینه و والده‌اش پیراهن کش پلاژ فرستادم تا دم شط العرب آبتنی بکنند.

خوب، باد نزله چطور است که توی ترن از دستش می‌نالیدید. بگویید: آلبومین یا مرض قند. ما دیگر فرنگی مآب و متمدن شده‌ایم. این همان مرض قند موروثی است.

چطور؟ موروثی دیگر. چون پدربزرگم دکان قنادی داشت، خروس قندی می‌فروخت.

رفقایت کجا هستند؟ راستی این‌ها که با من بودند نشناختی؟ یکی از آن‌ها عندلیب الاسلام بود.

اینجا اسم خودش را «ژان» گذاشته. و آن یکی که لباس سیاه پوشیده بود آقای تاج المتکلمین بود. اینجا به او «ژیمی» می‌گویند. من هم به اسم خودم «ژوب» معروف هستم.

پس آقای سکان الشریعه کجاست؟ آقای سکان الشریعه مولف کتاب معروف زبده النجاسات را می‌گویید که در علوم معلوم و مجهول سرآمد روزگار است؟ تا یک ماه پیش اگر پشت گوش‌مان را دیدیم، او را دیدیم.

پول‌های بعثه الاسلامیه را زد به جیب و دک شد و رفت آنجا که عرب نی بیندازد.

این هم یک فندش بود! میان خودمان باشد، نامردی کرد. چون وقتی این جنغولک بازی را در آوردیم با هم قرار و مدار گذاشتیم پول‌ها را چهار نفری بالابکشیم. او سهم ما را هم قاچاق شد و حالا به این حرف‌ها گوشش بدهکار نیست. می‌دانی چکاره است؟ دربان فولی برژر شده. یادت هست وقتی که آقای تاج گفت همه تیاترها را خراب می‌کنیم و جایش روضه می‌خوانیم، آقای سکان چه دستپاچه شد؟ می‌گفت: «فولی برژر» را به دست من بسپارید.

من نمی‌دانستم فلی برژر چیست. اما (او) حالا دربانش شده و نانش توی روغن است.

قسمت را تماشا کنید! دیگر چه می‌شود کرد؟ خوب، آخرش کسی را مسلمان کردید؟ سنت خندید: چرا! یک نفر را! و از آن سرونه به بعد من پشت دستم را داغ کردم که دیگر از این ناپرهیزی‌ها نکنم.

چطور؟ روزی که راه افتادیم، هیچکدام از ما به قدر من فکر کار خودش نبود. چون مرا آورده بودند که کفار را ختنه بکنم.

من گنجشک را به سه زبان یاد گرفتم: به روسی وارابی، به آلمانی اشپرلینگ، به فرانسه موانو. می‌‌دانید چرا؟ چون در موقع ختنه باید گفت: گنجشک پرید، که تا بچه متوجه گنجشک می‌شود پوست را ببرند.

ببینید من تا کجایش را خوانده بودم! خوب لغت پرید را دیگر لازم نداشتم یاد بگیرم. با دست اشاره می‌کردم یا می‌گفتم ک «پر!» اما از شما چه پنهان که این سه لغت هیچکدام به درد نخورد.

چطور؟ یک روز آقای تاج به طمع آنکه دوباره موقوفات را زنده بکند، پایش را توی یک کفش کرد که هر طور شده باید یک نفر از کفار را مسلمان بکنیم و دسته جمعی با او عکس برداریم و به بلاد اسلامی بفرستیم.

پارسال بود. زیر پل رودخانه سن یک نفر گدا گیر آوردیم. به او دو هزار فرانک وعده دادیم تا بگذارد ختنه‌اش بکنیم. اولش می‌ترسید. بالاخره راضی شد. از شما چه پنهان، هر چه معلوماتم را به رخش کشیدم و به سه زبان گنجشک را برایش گفتم حالیش نشد چون اصلا ایتالیایی بود. بعد هم رفت شکایت کرد که مرا از توالد و تناسل انداخته‌اند. محکوم شدیم و هر چه پول برای‌مان باقی مانده بود روی ختنه سوران او گذاشتیم.

رفقایت چه می‌کنند؟ ژان، نه، عندلیب الاسلام یادتان هست در برلین چشمش که به زن‌ها می‌افتاد به هم می‌گذاشت و استغفار می‌فرستاد و ما زیر بازویش را می‌گرفتیم و کورمال راه می‌رفت؟ خوب، اینجا دلالی می‌کند.

دلال محبت است و گاهی هم دست چربش را به سر کچل ما می‌کشد. کار و بارش بد نیست. پریروز خندید و گفت: ما هم قسمت‌مان دلالی بود. در سامره که بودیم صیغه بیست و چهار ساعته می‌کردیم، اینجا صیغه نیم ساعته برای مردم می‌کنیم. آن بیست و سه ساعت و نیم دیگرش هم برای اینست که در اینجا به وقت بیشتر اهمیت می‌دهند تا در بلاد اسلامی.

شوخی می‌کنی؟ خدا پدرت را بیامرزد! مگر یادت رفته من می‌گفتم اگر یک قطره شراب در دریا بیفتد، بعد دریا را به خاک پر کنند به طوری که تپه‌ای به جای آن بشود و به سر آن تپه علف بروید و گله گوسفندی از آن علف بچرد، من از گوشت هیچ یک از آن گوسفندان نمی‌خورم؟

اما حالا! (اشاره به گیلاس مشروب کرد)

این آقای عندلیب اسلام بود که می‌گفت اگر نرقصم شب خوابم نمی‌برد؟ نه، این آقای تاج بود. یادتان هست چه عربی بلغور می‌کرد؟ همه‌اش می‌گفت الخمر و المیسر.

پارسال پول خوبی از جمعیت مسلمین بالا کشید. همه‌اش قمار کرد. حالا خودش را راضی کرده که بازی دیگران را تماشا بکند. در فانتازیو مستخدم میز قمار است. تابستان به کازینو دوویل می‌رود. کارش این است که نمره‌ها را می‌‌خواند و پول‌ها را با کفگیرک جلو می‌کشد. یک زن فرنگی هم گرفته. اگر سر غذایش گوشت خوک نباشد قهر می‌‌کنه.

شما چطور به پاریس آمدید؟ پول از کجا آوردید؟ به! آقا مخبر محترم مجله المنجلاب، پس شما از کجا خبر دارید؟ مگر نمی‌دانی ما دعوت رییس باغ سویوگارتن را پذیرفتیم؟ چون دست‌مان از همه جا کوتاه شده بود و به هیچ عرب و عجمی بند نبود، دو سه ماهی نان‌مان توی روغن بود. یک دستگاه عمارت به ما دادند. نه، یک قصر بود. با روزی ۲۵ مارک به هر کدام‌مان. به اضافه خوراک و پوشاک. در باغ از همه جور جانورهای روی زمین که خیالش را بکنید، از چرنده و پرنده و خزنده بود. شب‌ها آقای تاج دعا می‌خواند و به در و دیوار فوت می‌کرد که مبادا این جانوران بیایند ما را بخورند. روز اول که ببر را دید، غش کرد.

آقای تاج مگر به جرم کشیدن تریاک حبس نبود؟ رییس باغ وحش حبس او را خرید و التزام داد که دیگر تریاک نکشد. او را هم آوردند پیش ما. جای شما خالی، خیلی خوش گذشت. دخترها مثل پنجه آفتاب می‌آمدند به تماشای ما. من دو تا از آن‌ها را بلند کردم. کارمان هم این بود که زن و مرد می‌شدیم، صیغه می‌کردیم، طلاق می‌دادیم، روضه می‌خواندیم، مردم هم می‌خندیدند، برای‌مان دست می‌زدند.

در روزنامه‌ها عکس ما را چاپ می‌کردند. از شما چه پنهان عکس‌مان که چاپ شد، در بلاد اسلامی گمان کردند که ما جدا مشغول تبلیغات هستیم و کارمان بالا گرفت.

برای تشویق ما از چهار گوشه دنیا مسلمین مثل ریگ برای‌مان اعانه و پول می‌فرستادند. بعد فکر خوبی برایم آمد. به رییس باغ گفتیم چهار صندوق لولهنگ و نعلین را که به جای وثیقه در مهمانخانه گذاشته بودیم تحویل بگیرد. او هم همین کار را کرد و آن‌ها را دانه‌ای ۱۲ مارک به مردم فروختیم. در هر صورت، چه درد سرتان بدهم. پول‌ها که جمع شد، هر چه باشد آخوند و آخوندزاده بودیم، طمع‌مان غالب شد.

گفتیم برویم پاریس هم نمایش بدهیم پول دربیاوریم. اما توی دل‌مان به این فرنگی‌های احمق می‌خندیدیم. کاری که شغل و کاسبی روزانه ما بود آن‌ها را به خنده می‌انداخت. من به تاج گفتم خبر بدهیم هر چه سید گشنه و آخوند شپشو و عرب موشخوار هست بیاورند اینجا تا به نوایی برسند. او صلاح ندید گفت آن وقت دکان خودمان کساد می‌شود.

باری، آمدیم پاریس. یک خرده این در و اون در زدیم. اعلان‌های‌مان را به این و آن نشان دادیم. اما دیگر بخت‌مان برگشت. هر چه در آنجا در آورده بودیم، اینجا خرج کردیم. وقتی نمی‌آورد، نمی‌آورد. بعد هم آمدیم یک نفر را مسلمان بکنیم که کلی جریمه شدیم. حال هم این حال و روزمان است.

شما که خودتان اعتقاد به اسلام نداشتید، پس چرا آنقدر سنگش را به سینه می‌زدید؟ ای پدر! تو هم خیلی رندی.

نمی‌دانستی که ما همه‌مان جنگ زرگری می‌کردیم و چهار نفری دست به یکی شدیم تا موقوفات را بالا بکشیم، و کشیدیم.

آخر مذهب؟ آخر اسلام.

مذهب چی؟ مگر به جز چاپیدن و آدمکشی است؟ همه قوانین آن برای یک وجب جلو آدم و یک وجب عقب آدم وضع شده.

یادت رفت قوت لایموت مرام اسلام را چطور شرح داده که یا مسلمان بشوید و از روی کتاب زبده النجاسات عمل کنید و یا می‌کشیم‌تان و یا خراج بدهید؟

این تمام منطق اسلام است. یعنی شمشیر برنده و کاسه گدایی.

اخلاق و فلسفه و بهشت و دوزخ آن را هم یادت هست که تاج چه می‌گفت؟ که در آن دنیا به مرد مسلمان فرشته‌ای می‌دهند که پایش در مشرق و سرش در مغرب است به اضافه هفتاد هزار شتر و قصری که هفتاد هزار اتاق دارد.

من حاضرم اعمال شاقه بکنم و به من این فرشته را ندهند که نمی‌توانم سر و تهش را جمع بکنم آن قصر را هم اگر روزی یک اتاقش را جارو بزنم، تازه در آن دنیا جاروکش می‌شوم و اگر بنا بشود به هفتاد هزار شتر رسیدگی بکنم، در دنیای دیگر شترچران خواهم شد.

در صورتی که همه خانم‌های خوشگل و دخترهای اروپایی در دوزخ هستند. و اگر ماهیت اشخاص عوض می‌شود، پس آن‌ها ربطی به این دنیا ندارند و مسیول کردار و رفتار سابق خودشان نخواهند بود.

مگر این همه فلاسفه و علمای اروپایی در مدح اسلام کتاب ننوشته‌اند؟ آن‌ها را چه می‌گویی؟ آن هم برای سیاست استعماری است. این کتاب‌ها دستوری است که برای داشتن ما شرقی‌ها تالیف می‌کنند تا بهتر سوارمان بشوند.

کدام زهر، کدام افیون بهتر از فلسفه قضا و قدر و قسمت جهودها و مسلمانان مردم را بی حس و بی‌ذوق و بد اخلاق می‌کند؟ یک نگاه به نقشه جغرافی بینداز: همه ملل اسلامی تو سرخور، بدبخت، جاسوس، دست نشانده و مزدور هستند.

ملل استعماری برای به دست آوردن دل آن‌ها یا تفرقه انداختن بین هندو و مسلمان به نویسنده‌های طماع و زرپرست وجه نقد می‌دهند تا این ترهات را بنویسند.

آیا منکر تمدن اسلامی هم می‌شوی؟ کدام تمدن؟ تمدن عرب را می‌خواهی کتاب شیخ تمساح آثار الاسلام فی سواحل الانهار را بخوان که همه اش از شیر شتر و پشکل شتر و عبا و کباب و سوسمار نوشته است. باقی دیگرش را هم ملل مقهور از پستی خودشان ساخته و پرداخته و به دم عرب‌ها بسته‌اند.

چرا همین که ممالک متمدن عرب را راندند، دوباره رجوع به اصل کرد و با چپی اگالش دنبال سوسمار دوید؟ پس این همه جانماز آب کشیدن، این همه عوام فریبی برای چه بود؟ مگر ما نباید نان بخوریم؟ این کاسبی ماست. دکان ماست که مردم را خر بکنیم.

مرحوم ابوی خدابیامرز، از آن آخوندهای بی‌دین بود. همیشه به ترکی می‌گفت: ای موسولمان قارداش، سنین ایاقین هارا چاندی که پخ چخارتمادی؟

یک روز یک شیشه گلابی را به دو روپیه به یک ضعیفه زوار فروخت و گفت: سر اون را محکم نگهدار تا همزادت در نرود.

من گفتم: ای بابا، تو دیگر چرا؟ جواب داد: این مردم جن دارند، اگر من جن آن‌ها را نگیرم، یکی دیگر می‌گیرد. پس تا مردم خرند، ما هم سوارشان می‌شویم.

همینقدر باید خدا را شکر بکنیم که همه‌مان زرنگ بودیم و توانستیم گلیم خودمان را از آب دربیاوریم، وگرنه تبلیغ اسلام را کرده بودیم حالا هر کدام توی یک مریضخانه خوابیده بودیم و پشت گردن‌مان هم یک مشمع خردل چسبیده بود.

راستی، حالا شما چکاره هستید؟ من دیدم پول‌ها دارد به ته می‌کشد، آمدم با ضعیفه صاحب این میکده شریک شدم. اسم اینجا را هم عوض کردم. شیشه در را نشان داد که رویش نوشته بود: میسر بار (نوشگاه میسر)

میسر یعنی چه؟ این را به یادگار همان آیه‌های تاج درست کردم که همیشه می‌گفت: الخمر و المیسر، خودش که قمار باز شد، من هم می‌فروش.

میسر یعنی شراب؟ خود تاج هم معنی‌اش را نمی‌دانست. آمد از من پرسید. در هر صورت، هر کلمه از قرآن سیصد هزار معنی دارد بگذارید این هم یکیش باشد.

بعد رویش را کرد به موزیک چیان و گفت: یک تانگو خوب به افتخار رفیق‌مان بزنید و دستور داد یک گیلاس شراب بوژوله برایم آوردند که به سلامتی کاروان اسلام نوشیدیم.

به تحقیق جهاد اسلام اینطور تمام شد.

الباریس فی ۱۲ اکتوبر ۱۹۳۰

الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی