کاروان اسلام
بعثه الاسلامیه الی بلاد الفرنجیه
اثر: صادق هدایت
پیشگفتار
پیشگفتاری در باب انتشار اینترنتی در سال ۱۴۰۴
جمعی از علاقهمندان ادبیات معاصر فارسی برآن شدیم که اثر کاروان اسلام از صادق هدایت را با هدف سهولت خوانش در قالب کتاب الکترونیکی بازنشر کنیم.
ویژگیها
- پایبندی کامل به متن در دسترس.
- تصاویر کتاب به شکل مجزا در دسترس هستند.
- افزودن ضمیمهای به انتهای کتاب شامل توضیح واژهها و اصطلاحات به کار رفته در متن.
خوانندگان میتوانند نظرات خود را در قالب درخواست ادغام روی گیت قرار دهند.
قم المقدسه، ۲۲ بهمن ماه ۱۴۰۴
دیباچه
کاروان اسلام
البعثته الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه
کاروان اسلام
یک گروه اسلامی به سوی دیار فرنگ
اثر: صادق هدایت سالهای ۱۳۱۲ - ۱۳۱۳
سه نامه از خبرنگار مجله المنجلاب که همراه کاروان بعثه الاسلامیه بوده و گزارش روزانه آن را مینوشته به دست آمده که از عربی ترجمه میشود:
نامه اول
نامه اول
کاروان اسلام
در روز میمون فرخنده فال بیست و پنجم ماه شوال، سال ۱۳۴۶ هجری قمری، در شهر سامره از بلاد مبارکه عربستان، دعوت مهمی از نمایندگان ملل اسلامی به عمل آمده بود که راجع به اعزام یک دسته مبلغ برای نشر دین حنیف اسلام در دنیا مشورت بنمایند.
سکان الشریعه عضو مشاور و سمت ریاست، آقای عندلیب الاسلام نایب رییس، آقای تاج المتکلمین محاسب و آقای سنت الاقطاب سمت تند نویسی این جمعیت را عهدهدار بودند.
علاوه بر عده زیادی از فحول علما و قائدین مبرز اسلام، نمایندگان محترم عدن، حبشه، سودان، زنگبار و مسقط نیز درین محفل شرکت کرده بودند.
و این عبد حقیر سراپا تقصیر: الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی، نیز به سمت مخبر و مترجم مجله مبارکه «المنجلاب» در آنجا حضور به هم رسانیده و مامور بودم که قدم به قدم وقایع این قافله مهم را بنگارم تا در آن مجله شریفه درج و کافه مسلمین از اعمال و افعال آقایان مبلغین دین مبین و جنبش اسلامی مطلع و با خبر باشند.
آقای تاج المتکلمین اینطور مجلس را افتتاح فرمودند: بر همه ذوات محترم و علمای معظم، اهل زهد و تقوی، حامل شرع مصطفی، مبرهن و آشکار است که دین مبین اسلام امروز روز، (از) قویترین و عظیمترین ادیان دنیا به شمار میآید.
از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا، زنگبار، حبشه، سودان و طرابلس و اندلس که همه از ممالک متمدن و در اقلیم (قاره) چهارم واقع شدهاند، سیصد کرور نفوس
آقای عندلیب الاسلام فرمودند: خیلی معذرت میخواهم، اما از روی احصاییه (آمار) کاملی که بنده زاده آقای سکان الشریعه که با وجود صغر سن از جمله علوم معقول و منقول، بهرهای کافی و شافی دارد و مدت سه سال از عمرش را در بلاد کفار بسر برده و کتاب زبده النجاسات را تالیف نموده، سیصد هزار ملیان گوینده لا اله الا الله هستند.
آقای سکان الشریعه: صحیح است آقای تاج المتکلمین: نعم، مقصود حقیر بیبضاعت هم همین بود و لاغیر چنانکه گفتهاند: الانسان السهو و النسیان سیصد هزار ملیان، شاید هم بیشتر به دین حنیف اسلام مشرف هستند و از قراری که آقازاده آقای عندلیب الاسلام، آقای سکان الشریعه، که چهار سال از عمر شریفش را در بلاد کفار گذرانیده و از علوم معلوم و مجهول بهرهای بسزا دارد و کتاب زبده النجاسات را تالیف نموده، در بلاد ینگی دنیا از اقلیم (قاره) سوم، اخیرا به فلسفه اسلام پیبردهاند.
آقای سکان الشریعه: بلی. در ینگی دنیا مسکرات را اکیدا ممنوع کردهاند.
فلاسفه و حکمای آنجا در اثر مباحثات و مناظرات و مجادلات با این حقیر، متحدالرای شدهاند که ختنه را برای صحت، فواید بسیار میباشد و طلاق و تعدد زوجات برای امزجه سودا و بلغمی مزایای فراوان دارد و معتقدند که روزه اشتها را صاف میکند. این حقیر هم گویا در تفسیر مرآت الاشتباه خواندهام که برای مرض دوسنطاریا و حرقه البول، سخت نافع است.
آقای تاج المتکلمین: پس از این قرار به تحقیق، اهالی ینگی دنیا هم مسلمان شدهاند و یا از برکت اسلام نور حقیقت از وجناتشان تابیدن گرفته است.
در این صورت تنها جایی که باقی میماند همانا خطه یوروپ و فرنگستان میباشد که قلوبشان تاریکتر از حجرالاسود است.
ازین لحاظ به عقیده این ضعیف، لازم، بل وظیفه علما و حافظین اس اساس شریعت است که عدهای را از میان خودشان برگزیده و به سوی بلاد کفار سوق بدهند تا آنها را از راه ضلالت به شاهراه حقیقت هدایت بنمایند و ریشه کفر و الحاد را از بیخ و بن برکنند.
(کف زدن حضار)
آقای عمود الاسلام: البته فکری بکر است، ولی من معتقدم که اول استخاره بکنیم.
آقای قوت لایموت نماینده محترم اعراب عنیره فرمودند: اسم این قافله را الجهاد الاسلامیه بگذاریم، مردهای کفار را از جلو شمشیر بگذرانیم، زنها و شترهایشان را مابین مسلمین قسمت بکنیم.
شیخ ابوالمندرس نماینده مسقط، همینطور که پیراهنش را میجست گفت: اهلا و سهلا مرحبا آقای تابونانا نماینده محترم زنگبار لخت و عور بلند شد، به نیزهاش تکیه کرد و گفت: لحم آدمی خیلی لذید، افرنجی ابیض (فرنگی سفید)، من روزی دو تا آدم بخور آقای تاج المتکلمین: البته، صد البته اگر مسلمان نشوند همهشان را قلع و قمع میکنیم.
پس در این صورت مخالفتی با اصل موضوع نیست که جمعی از علما به عنوان مبلغ به دیار کفار اعزام بشوند؟ آقای عندلیب الاسلام: استغفراالله؛ هر کس شک بیاورد، زن به خانهاش حرام و خونش مباح است.
وظیفه هر مسلمانی است که کفار را امر به معروف و نهی از منکر بکند ولی به زعم حقیر اهم و اقدم از همه، وجوهات و مخارجات این جمعیت است که باید دانست از چه محل تامین خواهد شد.
آقای تاج المتکلمین: بر ذوات محترم و علمای معظم واضح و لایح بل اظهر من الشمس است که در بادی امر، مخارج هنگفتی متوجه این جمعیت خواهد شد که از موقوفات پیش بینی شده؛ علاوه براین، ملل اسلامی هر کدام به قدر وسع خودشان از کمک و مساعدت دریغ نخواهند فرمود.
ولی تصور میرود که بعدها بتوانیم عوایدی بر کفار تحمیل بکنیم.
ابو عبید عصعص بن الناسور، نماینده صحرای برهوت فرمودند: وجوهی به عنوان خراج و جزیه به کفار تعلق میگیرد.
آقای سنت الاقطاب گفتند: در این صورت خدا دنیا را محض خاطر پنج تن آفریده و از پنج انگشت هر کسی، یکی تعلق به سادات دارد و من که از ترکه و سلاله ساداتم پس خمسش به من میرسد.
آقای عندلیب الاسلام: از قراری که بنده زاده آقای سکان الشریعه که با وجود صغر سن، از علوم منقول و معقول بهرهای کافی و شافی دارد و مدت پنج سال از عمرش را در بلاد کفار بسر برده و کتاب زبده النجاسات را که اساس شریعت اسلام است تالیف کرده، میگفت در ینگی دنیا از اقلیم هفتم خیلی پول به هم میرسد.
آقای سکان الشریعه: در ینگی دنیا که از اقلیم دوازدهم است مردمان پولدار زیاد دارد و هر کدام از آنها مسلمان بشوند البته واجب الحج خواهند بود.
از این قرار میشود دستهای قطاع الطریق، سر راه مکه بگمارند تا آنها را لخت بکنند و در ضمن مامورینی در تن آنها شپش بیندازند تا در روز عید اضحی به خونبهای هر شپش که بکشند یک گوسفند در راه خدا قربانی بکنند.
البته احوط است که دو گوسفند بکشند، چون هر چه باشد جدیدالاسلام هستند و اقوام آنها خاج پرست بودهاند.
آنهایی که اسلام را نپذیرند باید خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازند وگرنه مالشان حلال، زن به خانهشان حرام و مهدورالدم هستند.
(کف زدن حضار) قوت لایموت: اگر به جای پول، سوسمار و موش صحرایی هم بدهند قبول میکنیم.
آقای تاج: البته.
پس در این صورت مخالفتی نیست که مخارج این جمعیت از محل موقوفات تامین بشود.
اما باید دانست آیا در بلاد کفار محل و موضوع مخصوصی برای این جمعیت تخصیص داده شده که از پول حلال به دست آمده و در ضمن ملک غصبی نباشد؟ آقای عندلیب الاسلام: این فقیر از دیرزمانی است که مترصد و مشغول تتبع و تفحص و تجسس و تحقیقات هستم.
مخصوصا بنده زاده آقای سکان الشریعه که از علوم منقول و معقول بهرهای کافی دارد و کتابی در آداب مبال رفتن و طهارت موسوم به زبده النجاسات که اساس شریعت اسلام است تالیف کرده و شش سال از عمر شریفش را در بلاد کفار گذرانیده گفت که در شهر البرس.
آقای سکان الشریعه: بلی در شهر الباریس (پاریس) از بلاد افرنجیه محلی است که به آل ضیا (Alesia) شهرت دارد و گویا این ضیا نوه عمه مسلم بن عقیل بوده که یکی از کفار موسوم به سنان بن انس، وی را دنبال و شترش را از عقب پی کرده و آن معصوم به بلاد افرنجیه گریخته و ظن قوی میرود که آن محل به نام آن بزرگوار معروف شده باشد.
حقیر هم در کتاب اختناق الشهدا به این مطلب برخوردهام.
البته باید اقدام مجدانه بشود تا مزار آن جنت مکان خلد آشیان را از چنگ کفار به درآوریم و مقر این جمعیت بنماییم که خیلی مناسب است.
شیخ خرطوم الخایف نماینده وهابیها فرمودند: من مخالف ساختمان هستم. چون اجداد ما زیر سیاه چادر با سوسمار و شیر شتر زندگی میکردهاند همه مسلمین باید همین کار را بکنند.
آقای عندلیب الاسلام: چنانکه در حدیث آمده: التقیه دینی و دین آبایی پس در ابتدا تقیه باید کرد تا بتوانیم بر کفار مسلط بشویم.
آقای سنت الاقطاب: در این صورت رقص هم به مصداق آیه شریفه «کونوا قرده خاسیین» جایز است. چه حق تعالی خود میفرماید که قر بدهید که خاصیت دارد. وانگهی از کوری چشم کفار، اسلام مذهب متجددی است.
مگر خود حضرت در ۱۳۰۰سال پیش، دور سنگ «حجر الاسفد» رقص فکس تروت نکرد؟ چنانکه حالا هم حاجیها هروله (لی لی) میکنند؟ آقای عندلیب الاسلام: البته اینها بسته به پیشامد است تا جمعیت بعثه الاسلامیه چه صلاح بداند.
عجالتا این مذاکرات بیمورد است. خوبست آقای تاج مرامنامه این جمعیت را قرایت بفرمایند.
آقای تاج المتکلمین: بر ذوات محترم و علمای معظم و بر همه مردمان دنیا از چین و ماچین و بلاد یاجوج و ماجوج تا جابلقا و جابلسا که بلاد نسناسهاست و همه به زبان فصیح عربی متکلم هستند.
مبرهن و آشکار است که کتاب سماوی ما مسلمین شامل همه معلومات دنیوی و اخروی است و هر کلمه آن صدهزار معنی دارد.
آقای سنت الاقطاب: چنانکه اختراع همین هتل مبینها (اتوموبیلها) از برکت هذا کتاب مبین، قرآن بوده است.
آقای تاج المتکلمین: نعم، علاوه بر فلسفه جات و حکمیات و موعظهجات و فندیات (پندیات) یا پندها چون اعراب پ ندارند و معلومات دیگر، باید دانست که کتاب ما مسلمین دارای تعالیم و قوانین عملی است و باید بدین وسیله برتری آن را به کفار نشان بدهیم.
عندلیب الاسلام: اجازه بدهید توضیح بدهم.
مقصود وجوب یک معلم عملی است، به قول فرنگی مآبها بروفسور تا به تلامذه مسایل فقه و اصول از قبیل: تطهیر، حیض و نفاس، غسل جنابت، شکیات، سهویات، مبطلات، واجبات، مقدمات، مقارنات، استحاضه کثیره و قلیله و متوسطه و مخصوصا آداب طهارت را عملا نشان بدهد و به کفار تزریق بکند تا ملکه آنان گردد.
آقای تاج المتکلمین: صحیح است. اما چون شرح اقدامات و عملیات این کاروان خیلی مفصل است و به طول میانجامد لذا به ذکر چند نکته اکتفا میکنم تا آقایان عظام بدانند که وظیفه این جمعیت تا چه حد صعب و طافت فرسا است.
اولا اجباری کردن لسان فصیح عربی و صرف و نحو آن به قدری که کفار قرآن را با تجوید کامل و قواعد فصل و وصل و علامات سجاوندی به زبان عربی تلاوت بکنند. اما اگر معنی آن را نفهمیدند عیبی ندارد، البته بهتر است که نفهمند.
ثانیا خراب کردن همه ابنیه و عمارات کفار. چون بناهای آنها بلند و دارای چندین طبقه است و دور آن حصار نمیباشد، بطوری که چشم نامحرم از نشیب، عورت خواتین را بر فراز بتوان دید و این خود کفر و زندقه است. مطابق مذهب اسلام اتاقها کوتاه و با گل درست شود؛ البته بهتر است، زیرا این دنیای دون گذرگاه باشد و استحکام و دل بستن را نشاید.
البته خراب کردن هر چه تیاتر، موزه، تماشاخانه، کلیسا، مدرسه و غیره هست از فرایض این جمعیت شمرده میشود.
شیخ خرطوم الخایف: احسنت، احسنت.
آقای سکان الشریعه: البته لازم است که مطابق نص صریح باشد و به حکم آیات قرآنی و فریضه سبحانی و سنت نبوی و حدیث مصطفوی عمل نمایند.
ولی به زعم حقیر همانا میبایستی یکی از آنها را به مقابله نمونه نگه داشت تا بر عالمیان پایه ضلالت فرنجیان را بنماییم و در صورت بودجه کافی من حاضرم به عنوان متولی در یکی ازین تماشاخانهها به نام فلی برژر ( (Folie Bergere
مشغول تبلیغ و عبادت بشوم.
آقای عندلیب الاسلام: البته، البته، چه ازین بهتر؟
آقای تاج المتکلمین: ثالثا از فرایض این جمعیت است ساختن حمامها و بیت الخلاها (توالتها) به طرز اسلامی و چنانکه در کتاب زبده النجاسات آمده البته مستحب است که نجاست به عین دیده شود و چون کفار فاقد علم طهارت هستند و نعوذ باالله با کاغذ استنجا میکنند، عقیده مخلص اینست که مقداری هم لولهنگ بفرستیم که در ضمن مصنوع ممالک اسلامی نیز صادر بشود.
رابعا کندن جویها در خیابانها و روان ساختن آب جاری در آنها تا شارع عام و در دسترس عموم مسلمین بوده باشد و در موقع حاجت دست به آب برسانند.
خامسا ترتیب شستشوی اموات و چال کردن آنها در زمین، طرز سوگواری، خرج دادن، روضه خوانی، بنای مساجد، احداث امامزادهها، تکیهها، نذرها، قربانی، حج، زکات، خمس و کوچ دادن دستهای از فقرای سامره به بلاد کفار تا طرز تکدی را به آنها بیاموزند.
چون اسلام مذهب فقر و ذلت است و برای آن دنیاست.
سادسا البته برای نماز و بجا آوردن آداب شرع مبین کفش و موزه (پاپوش) و لباس تنگ مکروه است. چون مسلمان باید لباسی داشته باشد که وسایل تطهیر و عبادت در هر ساعت و به هر حالت برایش آماده باشد. پس برعموم مسلمانان لازم است که نعلین بپوشند و آستین گشاد داشته باشند. برای مردها زیرشلواری و عبا بهترین لباس است و با فلسفه شریعت تطبیق میکند.
آقای سکان الشریعه: البته مستحب است که عبا بپوشند.
این حقیر به یاد دارم که در کتاب التاریخ العبا و الشولا تالیف اعجوبه دهر مقراض النواسیر خواندهام که در موقع حمله عرب به بلاد رومیه، اعراب پوست شتر به خود همی پیچیدندی ولی همین که در انبار غله رومیان وارد شدندی، جوالهای بسیاری انباشته از کاه و جو در آنجا یافتندی.
از فرط گرسنگی ته کیسهها را سوراخ کرده از محتوی آن با ذوق و شوق مشغول خوردن شدندی. همین که به بالا رسیدندی، سر آن را سوراخ کرده سرشان را درآوردندی، و از دو طرف دستهایشان را. پس از آن وقت عبا مرسوم شد.
شیخ تمساح بن نسناس: چون من کتابی موسوم به آثار الاسلام فی سواحل الانهار تالیف میکنم و در آن از مناقب شیر شتر و کباب سوسمار و خرما داد سخنوری خواهم داد، اجازه بدهید این مطلب را در آنجا درج بکنم که سندی بس ممتاز است.
تاج المتکلمین: و اما تاسعا، زنهای کفار مکشوف العوره، درملاعام با مردها میرقصند و سحق و ملامسه میکنند. البته آنها را باید در قید حجاب مستور کرد تا مردها را به تسویلات شیطانی گرفتار نکنند و فساد اخلاق آنها از اینجا آمده که تعدد زوجات، صیغه، محلل و طلاق بین آنها مرسوم نیست.
چه مردمان آنجا از گرسنگی خرچنگ و قورباغه و خوک میخورند و در موقع ذبح این جانوران بسم الله نمیگویند.
پس پایه ضلالت آنها را از همین جا باید قیاس کرد.
عاشرا در بلاد کفار لهو و لعب و نقاشی و موسیقی بیاندازه طرف توجه و دارای اهمیت و اعتبار است البته بر مسلمین واجب است که آلات غنا و موسیقی را شکسته و به جایش وعاظ و روضه خوان و مداح در آنجا بفرستند تا آنها را به راه راست دلالت کنند.
همچنین هر چه پرده نقاشی است باید سوزانید و مجسمهها را باید شکست، همچنان که حضرت ابراهیم با قوم لوط کرد. البته اگر اشیا نفیس و قیمتی در آنجا به هم برسد به بیت المال مسلمین تعلق میگیرد. واضح است که چون توجه کفار به دنیاست باید موعظههایی راجع به آن دنیا، فشار قبر، نکیر و منکر، آتش دوزخ، مارهای جهنم، روز پنجاه هزار سال، سگ چهار چشم در دوزخ، ظهور حمار دجال، تقدیر و قضا و قدر و فلسفه اسلام بنماییم.
و نیز از فضیلت بهشت و ثواب اخروی لازم است توضیحاتی بدهند و بگویند که در بهشت به مرد مسلمان حوری و به زن مسلمان غلمان میدهند، هرگاه ثوابکار باشند در بهشت هفتاد هزار شتر و قصر زمردی میدهند که هفتاد هزار اتاق دارد و فرشتههایی در آنجاست که سرش در مغرب و پایش در مشرق است.
بعلاوه استعمال کمی تریاک به نظر حقیر برای آنها مستحب است تا کفار را متوجه عقبی و آخرت بکند.
آقای سکان الشریعه: به زغم حقیر این توضیحات زیاد است. همینقدر فرمودید کفار را به دین حنیف اسلام دلالت میکنیم شامل همه این شرایط میشود.
تاج المتکلمین: مقصود حقیر همانا نشان دادن پایه ضلالت خاج پرستان و اشکالاتی است که مبلغین بعثه الاسلامی مواجه آن خواهند شد.
مثلا ممکن است که قومی مسلمان نباشند مانند طایفه یهود، ولی طرز آداب و رسوم مذهبی آنها به قدری نزدیک و شبیه مسلمانان است که به محض تقبل دین حنیف حتا ختنه کرده هم هستند و به فشار قبر و نکیر و منکر و همه این فلسفهجات معتقدند. چون از کفار کتابدار هستند. ولی کفار فرنگستان که به غلط به خاج پرست معروفند به هیچ چیز اعتقاد ندارند و از کفار حربی میباشند و ما باید از سر نو همه این مطالب را به گوش آنها بخوانیم و یا نسلشان را براندازیم تا همه دنیا مسلمان و بنده مقرب خدا بشوند.
شیخ تمساح بن نسناس: در صورت مخالفت گوش و بینی آنها را میبریم و نخ میکشیم و زنهایشان و شترانشان را میان مسلمین تقسیم میکنیم.
عندلیب الاسلام: فراموش نشود که برای قدردانی از کفاری که به دین حنیف مشرف میشوند و تشویق آنها باید تحف و هدایایی از طرف رییس به آنها اعطا بشود مانند: کفن متبرک، مهر نماز، تسبیح، حرز جواد دعای دفع غریب گز، دعای بیوقتی، طلسم سفیدبختی، حلقه یاسین، نعلین و لولهنگ که در ضمن به درد ادای فرایض و رسوم مذهبی هم میخورد.
بخصوص من پیشنهاد میکنم که یک نسخه هم از تالیف بنده زاده حضرت سکان الشریعه که هفت سال از عمر شریفش را مابین کفار گذرانیده و از علوم معلوم و منقول و معقول بهرهای بسزا دارد، موسوم به زبده النجاسات، به اشخاص مبرز هدیه شود.
الالولک الجالیزیه: کتابخانههای کفار را آتش بزنیم و عوضش یک نسخه زبده النجاسات به آنها بدهیم که برایشان کافی است و علوم دنیوی و اخروی همه در آنست.
منجنیق العلما: البته، صد البته، کفی به زبده النجاسات.
چون خلاصه مرام اسلام همین است که یا مسلمان بشوید یعنی مطابق نص صریح زبده النجاسات عمل کنید و گرنه میکشیمتان و یا خراج به بیت المال مسلمین بدهید.
البته کفار باید باج سبیل به مسلمین بپردازند.
(کف زدن حضار) تاج المتکلمین: پس از این قرار رای قطعی و موافقت همگی برین شد که این جمعیت را به کفار سوق بدهیم و هیچگونه مخالفتی درین باب نیست.
اما به زعم حقیر لازمست که به شیوه دین نبی رفتار کنیم، چنانکه خود حضرت به ایل و تبار خودش قدر و منزلت گذاشت و نوههای خودش را قبل از ولادت امام کرد، و طایفه خود را سادات و احترام آنها را به همه مسلمانان واجب دانست.
چون مخارج این نهضه از موقوفات است همه اشخاصی که انتخاب میشوند باید از علما و سادات باشند.
عندلیب الاسلام: صحیح است.
البته کسی برازندهتر و کسی مبرزتر از آقای تاج نیست. لذا ایشان را به ریاست این جمعیت انتخاب میکنیم.
سکان الشریعه: این حسن انتخاب را از صمیم قلب به عموم مسلمین و مسلمات تبریک میگویم.
سنت الاقطاب: البته به ازین ممکن نمیشد.
تاج المتکلمین: بنده از حسن نیت و مراحم آقایان نمایندگان ملل اسلامی لسانم الکن و نطقم قاصر است.
اما آقای عندلیب الاسلام از اساتذه فقها است.
البته وجود شریفشان در چنین جهادی از واجباتست من پیشنهاد میکنم ایشان به سمت نایب رییس انتخاب شوند و آقازاده ایشان آقای سکان الشریعه که نه سال از عمر شریفش را در بلاد کفار بسر برده و از معلوم و مجهول بهرهای کافی و شافی دارد چنانکه کتاب نفیس زبده النجاسات بهترین معرف ایشان و شاهد مدعایم است.
همچنین زبانهای عربی، قبطی، شامی، بربری، الجزایری، فلسطینی، بغدادی و بصرهای و غیره را مثل عندلیب تکلم میکند، ممکن است بر سر جمعیت ما منت گذاشته به عنوان صندوقدار و مترجم ما را سرافراز و از راه لطف بپذیرند.
یعنی آن هم محض ثواب اخروی چون این اقدام اجر دنیوی هرگز ندارد.
سکان الشریعه: حقیقه بنده نمیدانم به چه زبان ازین حسن ظن آقای تاج تشکر بکنم.
البته اگر محض خاطر ایشان و نتایج اخروی این کار نبود هرگز قبول نمیکردم.
(کف زدن ممتد حضار)
عندلیب الاسلام: من از مراحم آقای تاج و همه نمایندگان محترم اسلام که در اینجا حضور دارند بسیار شرمندهام، اما اجازه بدهید چون یک نفر دلاک مجرب جهت ختنه کردن کفار لازم است، آقای سنت الاقطاب که پسرخاله این بنده میباشد و اغلب کفار که به دین حنیف مشرف میشوند ایشان ختنه میکنند.
علاوه بر این چندین بار محلل شده و در معرکه گرفتن و روضه خوانی ید طولایی دارد، حتی عقرب جراره را در کف دستش نگه میدارد و برای فروش دعای بیوقتی بهتر از او کسی را خدا نیافریده و از آداب دنیوی و اخروی بهرهای کافی دارد، ایشان را به عنوان برفسور فقیهات پیشنهاد میکنم.
تاج المتکلمین: البته، چه ازین بهتر؟ پیداست که ما یک دسته از جان گذشته هستیم که برای خیر عقبی و اجر اخروی سینه سپر کرده و چنین ماموریت پر خطری را بر عهده میگیریم.
(کف زدن حضار)
پس از آن آقای رییس، صورت مجلسی را که قبلا نوشته شده بود، از پر شالشان در آوردند و به آقایان نمایندگان ارایه دادند تا امضا و تصدیق بشود.
مفاد آن از این قرار بود: در روز میمون فرخنده فال ۲۵ماه شوال سال ۱۳۴۶ هجری قمری، در شهر مبارک سامره از بلاد عربستان به موجب جلسهای مرکب از علما یگانه و دانشمندان فرزانه و نمایندگان محترم ملل کامله الوداد اسلامی تصمیم گرفتند و تصویب شد که آقایان مفصله الاسامی ذیل برای تبلیغ دین مبین به طرف بلاد افرنجیه رهسپار گردند تا کفار را به دین حنیف اسلام دعوت و تبلیغ بکنند.
- حضرت آقای تاج المتکلمین به سمت ریاست
- آقای عندلیب الاسلام نایب رییس و منشی مخصوص
- آقای سکان الشریعه صندوقدار و مترجم
- آقای سنت الاقطاب معلم عملی فقهیات
عجاله صد ملیان لیره انجلیزیه (انگلیسی) برای مخارج از محل موقوفات پیش بینی و تصویب شد که آقایان مفصله الاسامی فوق هر طور صلاح بدانند به مصرف برسانند.
آقای تاج پیشنهاد کردند که به سلامتی حضار شربت بنوشند ولی نماینده اعراب عنیزه شیر شتر خواست و هلهله کنان مشک شیر شتر دست به دست و دهن به دهن گشت.
سپس هر کدام از نمایندگان محترم ملل اسلامی انگشت خود را در مرکب آلوده، پای کاغذ گذاشتند و مجلس به خوبی و خوشی خاتمه یافت.
السامره فی ۲۵ شوال ۱۳۴۶
الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی
نامه دوم
نامه دوم
نمایشگاه شرقی
امروز صبح از صدای نعره ناهنجاری از خواب پریدم. دیدم که همسفرهای اتاق ما به حالت وحشتزده آقای سنت الاقطاب را نگاه میکنند که شیشه پنجره ترن را پایین کشیده با پیرهن و زیرشلواری دست زیر چانهاش زده به جنگل نگاه میکند و با صدای نخراشیدهای ابوعطا میخواند.
مرا که دید خندید و گفت: صدای من به ازین بود، سر زنم هوو آوردم اونم از لجش سم به خوردم داد و صدایم گرفت، خدا بیامرزدش! پارسال عمرش را به شما داد.
من گفتم: از شما قبیح نیست که با این ریش و سبیل روبروی کفار آواز میخوانید؟ این موهای سرم را میبینید؟ از زور فکر و خیالات است، باد نزله آنها را سفید کرده. بالاخره به هزار زبان به او حالی کردم تا لباسش را پوشید، چون یک ساعت دیگر وارد شهر برلین میشدیم. سنت الاقطاب از من خواهش کرد که به محض ورود به برلین او را ببرم بازار تا یک موی خرمایی برای دخترش سکینه سوغات بفرستند.
بعد رفتیم به سراغ آقای سکان الشریعه که در سه اتاق دورتر با یخه باز، سینه پشم آلود و سر تراشیده سیگار عبدالله میکشید و دودش را با تفنن به صورت پیرزن جهود لهستانی فوت میکرد. سکان الشریعه با علم اشاره با آن زن حرف میزد و هر دوی آنها میخندیدند. به قدری سرش گرم بود که متوجه ما نشد. ما هم مزاحم آنها نشدیم به سراغ آقایان تاج و عندلیب رفتیم، چون دیشب آقای تاج، اظهار کسالت میکرد. در این وقت ترن به سرعت هر چه تمامتر از میان جنگل میگذشت. از راهرو لغزنده آن گذشتیم. آقای تاج و عندلیب در اتاقچه خودشان را بسته بودند تا نفس کفار در آنجا نفوذ نکند. چون این اتاقچه را به قیمت گزاف برای روسای بعثه الاسلامی خلوت کرده بودند تا با کفار تماس نداشته باشند.
وارد که شدیم آقای عندلیب با چشمهای خمار تریاک، پارچه سفیدی دور کلهاش بسته بود، انا انزلنا میخواند و به دور خودش فوت میکرد و هرتکانی که ترن میخورد میخواست روح از بدنش مفارقت بکند. میترسید مبادا کفار فهمیده باشند که چند نفر مسلمان در ترن هستند و از بدجنسی قطار را بشکنند و یا بیراهه ببرند برای اینکه مسلمانان را تلف بکنند. من را که دید گل از گلش شکفت و گفت: قربانتان! دستم به دامنتان، ما در ولایت غریب هستیم. مبادا کفار به ما سم بخورانند؟ تمام شب را من سوره عنکبوت و آیه الکرسی خواندم تا از شر کفار محفوظ باشیم.
آقای تاج همینطور که با زیرشلواری و شب کلاه مشغول فوت کردن در سماور حلبی بود که در آن گل گاوزبان میجوشید از ما پرسید: آقای سکان الشریعه کجاست؟ سنت گفت: یک ضعیفه کافره را دارد به دین حنیف اسلام تبلیغ میکند.
تاج: آفرین به شیر پاکی که خورده! خوب چقدر مانده که برسیم؟ سنت: نیم ساعت دیگر ما در شهر برلین خواهیم بود.
باید چمدانها را دم دست بگذاریم و رختهایمان را بپوشیم. اینجا دیگر فرنگستون است.
عندلیب الاسلام: شهر برلین گفتید؟ من اسم این شهر را در کتاب الممالک و المخاوف دیدهام. مصنف آن کتاب از متبحرترین بوده است، شرحی داده و خوب به خاطر دارم که میگوید: اسم اصلی آن البراللین بوده است، یعنی زمین لمین زیرا که لینت میآورد. چون کسره بر یا ثقیل بوده اعلال شد. الف و لام را هم از اللین برداشتند تا اختصار شده باشد. پس الف و لام البر را هم حذف کردند زیرا که اسم علم بود، برلین شد و از کثرت استعمال برلین گردید. حتما اهالی آنجا عرب هستند و مسلمان بودهاند و شکم روش در آنجا شیوع دارد.
تاج: فی الواقع زبان عربی یکپارچه منطق است. به عقیده ضعیف به محض ورود به برلین باید یک نفر را مسلمان بکنیم و به همه بلاد اسلامی از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا، جزیره وقواق، زنگبار و حبشه و سودان و همه ممالک اسلامی تلگراف بزنیم.
عندلیب: اگر خودمان به سلامت رسیدیم! تاج: بر پدرشان لعنت! حالا که خودمانیم، آیا الاغ بهتر است یا این نمیدانم چه اسمی رویش بگذارم؟ ازش آب و آتش میریزد، سوت میزند، صدا میدهد، دود میکند و آدم را سیصد بار میکشد تا به مقصد برساند این همان حمار دجال است. مرحوم ابوی از سامره تا خانقین را با یک الاغ مردنی رفت، اگرچه شش مرتبه لختش کردند اما به سلامت رسید ما اینجا به جان خودمان اطمینان نداریم.
عندلیب: آیا صندوقهای لولهنگ و نعلین را در جای محفوظ گذاشتهاند که در مجاورت رطوبت کفار نباشد؟ سنت: الخشک مع الخشک لایتچسبک (که) نص صریح حدیث معتبر است.
عندلیب: من نذر کردهام اگر سلامت رسیدیم به محض ورود، یک گوسفند با دست خودم ذبح بکنم و به فقرا بدهم. آقای سنت شما دقت بکنید به جای گوسفند به ما خوک نفروشند، چون هر چه بگویید از کفار بر میآید.
تاج: من همه جانم آلوده است، عبایم نجس شده. به محض ورود استحمام خواهم کرد.
عندلیب: راستی آقای تاج، دیشب با من چکار داشتید؟ من از خجالت آب شدم، گمان کردم از کفارند میخواهند اسم بد روی ما بگذارند.
تاج: دیشب خواب والده احمد را میدیدم. در عمرم این اولین بار است که یک هفته بدون زن هستم. حقیقتا ما جهاد اکبر میکنیم، خودمان را فدایی دین مبین کردهایم، در راه اسلام انتحار کردیم و شهید شدیم! آقای جرجیس، این مطالب را برای مجله المنجلاب یادداشت بکنید من اگر مردم مرا در آل ضیا در شهر الباریس دفن بکنید و اسم مزارم را امام زاده آل تاج بگذارید تا زیارتگاه مسلمین بشود. راستی چه اجری در آن دنیا خواهیم داشت تا بتواند جبران این همه صدمات و زحمات ما را بکند؟ من گمان میکنم برای رفع خستگی و دفع مضرت مسافرت بد نباشد که بدو الورود هر کدام نفری سه تا زن صیغه بکنیم.
عندلیب: من دیشب خواب دیدم یک سید جلیل القدر نورانی مثل مورد سبز؛ زیرجامهی سبز، زیرشلواری سبز، کیسهی توتون سبز، گیوهی سبز، شارب سبز با دستکش سبز مبارکش دست مرا گرفت و برد در باغی که پر بود از وحوش و طیور از چرنده و پرنده و خزنده و دونده. از خواب که پریدم بوی عطر و عبیر مرا بیهوش کرد.
(مرد نام یک درختچه است)
تاج: عجیب، عجیب! همین که رسیدیم من به کتاب تعبیر خواب دانیال نبی و یا تعبیرنامه حضرت یوسف رجوع خواهم کرد.
در این وقت آقای سکان الشریعه وارد شد و گفت: اینجا که دیگر عربستان نیست. ما خودمان را که نباید گول بزنیم. شماها از بس که وسواس به خرج دادید، نگذاشتید یک شکم سیر غذا بخوریم. من سه قوطی از این گوشتهایی دارم که در جعبه حلبی است. از قراری که شنیدم مسلمانان آنها را پر میکنند.
سنت: احتیاط احوط است. من که لب نخواهم زد. اگر یک قطره شراب در دریا بیفتد، بعد از آن دریا را به خاک پر کنند به طوری که تپهای به جای آن دریا بشود و بر سر آن تپه علف بروید و گله گوسفندی از آن تپه بگذرد و از آن علف بچرد، من از گوشت آن گوسفندها نمیخورم.
عندلیب: غصهاش را نخورید. عوضش وارد شهر البراللین که شدیم یک دیگ بزرگ آش شله قلمکار بار میگذاریم و همه شکمهایمان را از عزا در میآوریم.
در این وقت دورنمای شهر نمایان شد. بناهای بلند، باغهای سبز، واگنهای برقی که در آمد و شد بودند و مردم شهر از آنجا دیده میشدند. در ایستگاه راه آهن مسافران به جنبش افتادند. هر کس چمدان خودش را سرکشی میکرد دستهای پیاده و گروهی سوار میشدند. بالاخره جمعیت بعثه الاسلامیه پس از پرداخت مبلغ هنگفتی به عنوان جریمه برای شکستن سه شیشه از ترن و طبخ در اتاقچه آن و سوزانیدن نیمکت و غیره در ایستگاه فردریش اشتراسه پیاده شدند. بعد چهار صندوق نعلین و لولهنگ را هم با پرداخت گمرک گزاف تحویل گرفتیم.
پس از آن، صورت مهمانخانههای برلین را برای آقای تاج قرایت کردند و ایشان از میان آنها هتل هرمس را انتخاب کردند چون اسم هرامس الهرامسه را در کتاب زندقه العتیقه خوانده بودند و از این قرار نزدیکتر به عبرانیون و اعراب بود. من هم برای اینکه در جریان گزارش آقایان باشم ناچار در همان مهمانخانه اتاق گرفتم.
آقای سکان الشریعه ورقه اعتبار را به امضای آقایان تاج و عندلیب رسانید تا از بانک برای مدت اقامت در برلین مقداری از وجه آن را بگیرند.
آقای تاج به وسیله مترجم از صاحب مهمانخانه پرسید که آیا زمین این مهمانخانه غصبی است یا نه؟ بعد از آنکه اطمینان حاصل کرد، فرمان داد برایش حمام حاضر کنند. در ضمن خطاب به جمعیت بعثه الاسلامیه کرده تذکر دادند که چون ما مظهر اسلام هستیم باید طوری رفتار کنیم که سرمشق کفار بشویم به این معنی که به هیچ وجه به آب مهمانخانه دست نزنیم و برای استعمال خوراک، وضو و شستشو فقط از آب رودخانه که نزدیک مهمانخانه بود به کار ببریم. اگرچه فضولات و مزبله شهر در آن ریخته میشد اما چون روان بود شرعا پاک خواهد بود.
آقای تاج با آقای سنت که در فن دلاکی بینظیر بود، به حمام رفتند.
هر کدام از آقایان اتاقی گرفته به سلیقه خودشان درست کردند. یعنی فرش و تختخواب را جمع کرده گوشه اتاق گذاشتند و به جای آن یک تکه زیلو یا گلیم انداختند و یک جانماز و یک لولهنگ هم رویش گذاشتند.
نیم ساعت نگذشت که در مهمانخانه غوغای غریبی بر پا شد. رییس مهمانخانه به سر زنان، ما را خبر کرد که از وقتی که آقای تاج حمام رفته، آب حمام از طبقه سوم به دوم و از دوم به اول سرایت کرده بطوری که همه مشتریهایش شکایت کردهاند.
ما دسته جمعی رفتیم و در حمام را باز کردیم. آقای تاج با ریش و سر و ناخن حنا بسته روی زمین حمام نشسته بود و آقای سنت او را مشت و مال میداد. در صورتی که از سر شکسته شیر آب لگن پر شده بود و بیرون میریخت. آقای تاج اول پرخاش کرد که چرا چشم یکی از کفار به تن پشم آلود ایشان افتاده و بعد خطاب کردند: نقص حمامهای کفار را مشاهده بکنید که تا چه اندازه است! سربینه ندارد و به تحقیق، آب آن کر نیست. من همه جانم نجس اندر نجس شده است.
بعد از آنکه آقای تاج با حال زار از حمام بیرون آمد، صاحب مهمانخانه صورت هشتصد مارک جهت خسارت وارد به حمام را آورد. آقای تاج از این قضیه برآشفتند و خیلی اوقاتشان تلخ شد.
بخصوص که آقای سکان الشریعه از وقتی که رفته بود پول را نیاورده بود و از قراری که شهرت داشت یک نفر او را با لباس فرنگی در سلمانی دیده بود که ریشش را تراشیده بعد هم با همان پیرزن لهستانی که در راه آهن بود در چند قهوه خانه شهر دیده شده بودند.
آقای تاج فرمودند: اگر از میان ما کسی خیانت بکند، نه تنها از طرف بلیس (پلیس) دستگیر و تعقیب میشود، نه تنها در آن دنیا روسیاه جهنمی و محشور شمر ذی الجوشن و همنشین عمر بن خطاب خواهد بود، بلکه تمام ملل اسلامی از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا و زنگبار و حبشه که بیش از چهارصد ملیان گوینده لااله الا الله هستند او را گرفته به دار میآویزند.
آقایان بعثه الاسلامی ناچار از همان انبان پنیر گندیده و نان خشک و پیاز که با خودشان از بلاد اسلامی آورده بودند، ناهار خوردند.
من از رستوران که برگشتم، یک روزنامه خریدم. بالای روزنامه به خط درشت نوشته بود: ورود مهمانان گرامی: یک دسته از آرتیستهای پولدار مشرق زمین امروز وارد برلین خواهند شد.
داخل مهمانخانه که شدم هر کدام از آقایان مبلغین از دیگری میپرسید که در ولایت غربت چه به روزشان خواهد آمد. در شهر کسی را نمیشناختند که بتواند به آنها کمک بکند تا از بلاد اسلامی وجوهات برسد.
آقای تاج فرمودند: من گمان نمیکردم که آقای سکان الشریعه، مولف کتاب زبده النجاسات که با وجود صغرسن از علوم معلوم و مجهول بهرهای کافی دارد و مدت ده سال از عمر شریفش را در بلاد کفار به مباحثه و مجادله گذرانیده چنین حرکت ناشایستی از ایشان سر بزند؛ ممکن است کفار بلایی به سر او آورده باشند در این صورت حکم جهاد صادر میکنیم و یا محتمل است که آن ضعیفه کافره را برده تبلیغ به دین حنیف بکند.
عندلیب الاسلام: من سرم درد میکند. عقیدهمندم که سماور حلبی را برداریم و برویم در شهر جای باصفایی را پیدا بکنیم و یک پیاله چایی دم بکنیم و بخوریم، در ضمن شهر را هم سیاحت کرده باشیم.
پیشنهاد آقای عندلیب به اکثریت آرا قبول شد.
ولی آقای تاج صلاح دانستند که در مهمانخانه کشیک اشیا شان را بکشند تا کفار به آن دست نزنند. همین که سه نفری از مهمانخانه بیرون رفتیم، گروه انبوهی به تماشای ما آمدند و در فردریش اشتراسه و اونتر دن لیندن بر عده آنها افزوده شد بطوری که ما فرصت چایی دم کردن را نکردیم.
دخترها با سینه و بازوی لخت جلوی ما میآمدند، لبخند میزدند. آقای عندلیب عبا را روی عمامهشان میکشیدند، چشمهایشان را میبستند و استغفار میفرستادند.
درین بین دو نفر که به کلاهشان نشان داشت با یک مترجم پیش آقای عندلیب آمدند اجازه خواستند و مترجم گفت خیلی مفتخر و سرافرازیم که دستهای از هنرمندان مشهور شرقی به دیدن پایتخت ما آمدهاند. لذا ما موقع را مغتنم شمرده مقدم آنها را تبریک میگوییم. چنانکه مسبوق هستید کمپانی فیلمبرداری اوفا که از بزرگترین کارخانههای دنیاست در نظر دارد فیلم امیرارسلان و حسین کرد و سیره عنتر را بردارد. از این رو، رییس کمپانی ورود مهمانان عزیز را غنیمت شمرده از آقایان خواهشمند است دعوتش را اجابت نموده و در فیلمهای نامبرده شرکت بکنند. برای انجام مراسم قرارداد و ملاقات همکاران عزیزش، رییس کمپانی فردا ساعت ده در دفتر خود منتظر است.
اقای سنت: آقای مترجم! مخصوصا به رییس خودتان بگویید که من در بازی ید طولایی دارم و در تعزیهها رول نعش را بازی میکردم. وقتی که روی لنگه در خوابیده بودم و مرا دور میگرداندند، هفت قرآن در میان، همه گمان میکردند که من مردهام.
آقای عندلیب: چه میگوید؟ آیا از کفار میخواهند به دین حنیف اسلام مشرف بشوند؟ مترجم: خیر قربان! کمپانی «اوفا» از شما دعوت کرده.
عندلیب: گمان میکنم مجلس ختم است یا کسی مرده.
مترجم: چون فرمایشات سرکار در لفافه است و درست نمیفهمیم، بهتر اینست که فردا در مهمانخانه شرفیاب بشویم.
همین که آنها رفتند، چند قدم دورتر نماینده سیرک معروف برلین سیرکوس بوش ما را جلو بر کرد. ولی چون مترجم نداشت نتوانست مطالب خودش را حالی آقایان بکند. او هم آدرس مهمانخانه را گرفت و رفت تا فردا داخل مذاکره بشود. چند نفر از عکاسهای معروف به حالتهای گوناگون از ما عکس برداشتند. از طرف دیگر دسته زیادی زن و مرد دور ما را گرفته بود و کارت پستال خودمان را میدادند تا زیرش به رسم یادگار امضا بکنیم. اما به واسطه ندانستن زبان، بیشتر اسباب حیرت طرفین میشد.
درین میان آقای سنت موقع را برای لاس زدن با دختران غنیمت دانست و از سه تا صیغه موعود دو تایش را انتخاب کرد.
وقتی که خسته و مانده به مهمانخانه برگشتیم، جمعیت زیادی از پلیس، مخبر روزنامه و مردم متفرقه دور مهمانخانه بودند. اول سراغ آقای سکان الشریعه را گرفتیم. صاحب مهمانخانه گفت که از قرار اطلاع پلیس با هواپیما مسافرت کرده اما پیشامد بدتری رخ داد.
وارد اتاق آقای تاج که شدیم دیدیم ایشان به حال اغما پای منقل و وافور خشکش زده است درحالی که سه نفر پلیس همه گره بستهها و لباس و زیرشلواری او را بازرسی میکردند. این دفعه به جریمه تنها هم اکتفا نمیکردند و حضور همه جمعیت بعثه الاسلامی در عدلیه لازم بود. هر چه میانجیگری شد که آقای تاج ناخوش بوده و نمیدانسته و عادت به تریاک داشته، به خرج آنها نمیرفت.
آقای تاج فرمودند: نگویید نمیدانسته، بگویید آمده مردم را به دین حنیف اسلام دعوت بکند.
مردکه کافر نجس چه حق دارد با من بلند حرف بزند؟ به او حالی بکنید که من رییس بعثه الاسلامیه هستم و پشت سر ما از جبال هندوکش گرفته تا جزایر وقواق پانصد هزار ملیان مسلمان، گوینده لا اله الا الله است و یک اشاره من کافی است که همه مسلمانان، شما را با سیخ وافور تکه تکه بکنند.
اگر هم رشوه میخواهد، بگو در شرع مبین اسلام به غیر از برای علما برای سایرین رشوه حرام است وانگهی آقای سکان الشریعه از آن وقتی که رفته هنوز پولها را نیاورده. آقای عندلیب و سنت که دیدند هوا پس است به طرف در برگشتند. ولی درین بین دو نفر با کلاه و نشان مخصوص جلو آنها را گرفتند و مترجم اینطور گفت: آقایان محترم، من مفتخرم که از طرف رییس سویو گارتن باغ وحش برلین به شما سلام برسانم. میدانید که کوس شهرت شما در همه آفاق پیچیده است.
سنت: از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا و جزیره
مترجم: بلی، بلی، صحیح است.
به همین مناسبت آقای رییس باغ وحش به مناسبت ورود شما یک نمایشگاه شرقی درین باغ فراهم کرده و چشم به راه قدوم مهمانان عزیز است و از آقایان خواهش عاجزانه دارد که اگر برای همیشه هم نخواسته باشند، اقلا چند روز به قدوم خود ایشان را سرافراز کرده و در باغ مهمانی ایشان را بپذیرند. میدانید که وسایل آسایش آقایان از هر حیث فراهم است و هر شرطی که بکنند به روی چشم قبول میشود.
آقای عندلیب: باغ دارد؟ مترجم: بلی، باغ معروف، لابد شنیدهاید باغ.
عندلیب: باغ سبز پر از وحوش و طیور از چرنده، پرنده، خزنده، دونده.
بگویید ببینم سید قبا سبز هم دارد؟ مترجم: سبز قبا هم دارد.
عندلیب: من خوابش را در ترن دیده بودم. میآیم.
آقای عندلیب و سنت دعوت رییس باغ وحش را اجابت کردند و در اتومبیل نشسته و رفتند. نیم ساعت بعد هم آقای تاج را به نظمیه بردند. در این صورت تا اینجا ماموریت من انجام یافت و ==جمیعت== بعثه الاسلامی پراکنده شدند. فردا با تلگراف از مدیر مجله المنجلاب کسب اجازه خواهم کرد که آیا باز هم باید گزارش آقایان را بنگارم و یا به ماموریت دیگری بروم.
شب از نزدیک باغ وحش که میگذشتم، دیدم با خط سرخ بالای در آن روشن میشد: نمایشگاه شرقی!
البراللین فی ۲۲ ذیقعده الحرام ۱۳۴۶
الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی
نامه سوم
نامه سوم
نوشگاه میسر
دو سال و نیم از قضیه بعثه الاسلامی گذشت.
بعد از آنکه جمعیت در برلین از هم پراکنده شد، من به سمت مخبر مخصوص مجله المنجلاب به پاریس انتقال یافتم و درین مدت هیچ اطلاعی راجع به آنها به دست نیاوردم و اسمشان را هم نشنیدم.
اما پیشامدی برایم رخ داد که ناگزیرم شرح آن را ضمیمه یادداشتهای مسافرتم بکنم زیرا به منزله متمم حکایت جمعیت بعثه الاسلامیه به شمار میآید و شرح آن به قرار زیر است: دیشب ساعت یازده از سینما برمیگشتم. در یکی از کوچههای محله مون مارتر وارد میکده کوچکی شدم. در آنجا یک نفر ساز دستی میزد و دیگری بان ژو و تنها زن و مردی به آهنگ ژاوا میرقصیدند.
نزدیک من سه نفر از داشهای تمام عیار کنار میز بازی میکردند. یکی از آنها سیاه مست بود و پی در پی مشت روی میز میزد و میگفت یک گیلاس دیگر. پیشخدمت گیلاسهای خالی را میبرد و گیلاسهای پر به جای آنها میگذاشت. نعلبکیهای مشروب که روی هم چیده شده بود مانند برج بابل از کنار میز بالا میرفت.
یکی از آنها گفت: ده دقیقه دیگر بیزینس(Business) شروع میشود من میروم.
رفیقش پرسید: راستی، ژیمی حالا کار و بارت سکه است یا نه؟ ژیمی: پریشب سیصد و شصت فرانک مک زیر لامپی بلند کردم. اما چه کاری! یک شب نشد که دو بعد از نصف بخوابم. دیشب همهاش در خواب میگفتم یک بانکو دویست لویی، آقایان خانمها بازی کنید. Rien ne va plus زنم مرا بیدار کرد. به خیالش هذیان میگویم.
سومی گفت: باز هم کار تو بعد از یک هفته دوندگی پریشب بود که سوزی مرا غال گذاشت. یک تیکه دیگر پیدا کردم. یک خرپول مصری را گیر آوردم و بعد از دو ساعت چانه زدن فقط ۲۵فرانک نیزه زدم. پول مشروبم نمیشد. من اگر شبی یک بطر ورموت نزنم از تشنگی میمیرم.
ژیمی: من هم اگر نرقصم خوابم نمیبرد. خوب ژوب، تو چیزی نمیگویی؟ معلوم میشود تو دماغت چاقتر از ماست. حالا امشب هم طلبت، فردا شب حسابمان را پاک میکنیم. دو نفرشان بلند شدند و گفتند: پروفسور سنت الاقطاب، خداحافظ، و رفتند. این اسم را که از دهن این لاتهای کاسکت به سر شنیدم، از جا جستم.
دقت کردم، دیدم این همان دلاک بعثه الاسلامیه و پروفسور علمی فقهیات است که اینجا نشسته به زبان داشهای پاریس حرف میزند و روبهرویش یک دسته نعلبکی کوت شده.
چشمهایم را مالیدم. او هم متوجه من شد. خودش را انداخت بغلم. ماچ و بوسه کرد و گفت: شما هم اینجا؟ من با تعجب روی میز او را نگاه کردم که قالیچه سبزرنگ پهن بود، یک دسته ورق روی آن و یک گیلاس ورموت هم کنارش.
سنت دوستانه به پشتم زد و گفت: عیبی ندارد، اگر ما را توی ترن آنجور دیدی برای مصلحت روزگار بود. اما ورق برگشت و روزگار ما را به اینجا کشانید! من عقل از سرم داشت میپرید.
برای این که مطمین بشوم پرسیدم: آخر برای سکینه دخترتان موی خرمایی فرستادید؟ سنت گفت: امسال برای سکینه و والدهاش پیراهن کش پلاژ فرستادم تا دم شط العرب آبتنی بکنند.
خوب، باد نزله چطور است که توی ترن از دستش مینالیدید. بگویید: آلبومین یا مرض قند. ما دیگر فرنگی مآب و متمدن شدهایم. این همان مرض قند موروثی است.
چطور؟ موروثی دیگر. چون پدربزرگم دکان قنادی داشت، خروس قندی میفروخت.
رفقایت کجا هستند؟ راستی اینها که با من بودند نشناختی؟ یکی از آنها عندلیب الاسلام بود.
اینجا اسم خودش را «ژان» گذاشته. و آن یکی که لباس سیاه پوشیده بود آقای تاج المتکلمین بود. اینجا به او «ژیمی» میگویند. من هم به اسم خودم «ژوب» معروف هستم.
پس آقای سکان الشریعه کجاست؟ آقای سکان الشریعه مولف کتاب معروف زبده النجاسات را میگویید که در علوم معلوم و مجهول سرآمد روزگار است؟ تا یک ماه پیش اگر پشت گوشمان را دیدیم، او را دیدیم.
پولهای بعثه الاسلامیه را زد به جیب و دک شد و رفت آنجا که عرب نی بیندازد.
این هم یک فندش بود! میان خودمان باشد، نامردی کرد. چون وقتی این جنغولک بازی را در آوردیم با هم قرار و مدار گذاشتیم پولها را چهار نفری بالابکشیم. او سهم ما را هم قاچاق شد و حالا به این حرفها گوشش بدهکار نیست. میدانی چکاره است؟ دربان فولی برژر شده. یادت هست وقتی که آقای تاج گفت همه تیاترها را خراب میکنیم و جایش روضه میخوانیم، آقای سکان چه دستپاچه شد؟ میگفت: «فولی برژر» را به دست من بسپارید.
من نمیدانستم فلی برژر چیست. اما (او) حالا دربانش شده و نانش توی روغن است.
قسمت را تماشا کنید! دیگر چه میشود کرد؟ خوب، آخرش کسی را مسلمان کردید؟ سنت خندید: چرا! یک نفر را! و از آن سرونه به بعد من پشت دستم را داغ کردم که دیگر از این ناپرهیزیها نکنم.
چطور؟ روزی که راه افتادیم، هیچکدام از ما به قدر من فکر کار خودش نبود. چون مرا آورده بودند که کفار را ختنه بکنم.
من گنجشک را به سه زبان یاد گرفتم: به روسی وارابی، به آلمانی اشپرلینگ، به فرانسه موانو. میدانید چرا؟ چون در موقع ختنه باید گفت: گنجشک پرید، که تا بچه متوجه گنجشک میشود پوست را ببرند.
ببینید من تا کجایش را خوانده بودم! خوب لغت پرید را دیگر لازم نداشتم یاد بگیرم. با دست اشاره میکردم یا میگفتم ک «پر!» اما از شما چه پنهان که این سه لغت هیچکدام به درد نخورد.
چطور؟ یک روز آقای تاج به طمع آنکه دوباره موقوفات را زنده بکند، پایش را توی یک کفش کرد که هر طور شده باید یک نفر از کفار را مسلمان بکنیم و دسته جمعی با او عکس برداریم و به بلاد اسلامی بفرستیم.
پارسال بود. زیر پل رودخانه سن یک نفر گدا گیر آوردیم. به او دو هزار فرانک وعده دادیم تا بگذارد ختنهاش بکنیم. اولش میترسید. بالاخره راضی شد. از شما چه پنهان، هر چه معلوماتم را به رخش کشیدم و به سه زبان گنجشک را برایش گفتم حالیش نشد چون اصلا ایتالیایی بود. بعد هم رفت شکایت کرد که مرا از توالد و تناسل انداختهاند. محکوم شدیم و هر چه پول برایمان باقی مانده بود روی ختنه سوران او گذاشتیم.
رفقایت چه میکنند؟ ژان، نه، عندلیب الاسلام یادتان هست در برلین چشمش که به زنها میافتاد به هم میگذاشت و استغفار میفرستاد و ما زیر بازویش را میگرفتیم و کورمال راه میرفت؟ خوب، اینجا دلالی میکند.
دلال محبت است و گاهی هم دست چربش را به سر کچل ما میکشد. کار و بارش بد نیست. پریروز خندید و گفت: ما هم قسمتمان دلالی بود. در سامره که بودیم صیغه بیست و چهار ساعته میکردیم، اینجا صیغه نیم ساعته برای مردم میکنیم. آن بیست و سه ساعت و نیم دیگرش هم برای اینست که در اینجا به وقت بیشتر اهمیت میدهند تا در بلاد اسلامی.
شوخی میکنی؟ خدا پدرت را بیامرزد! مگر یادت رفته من میگفتم اگر یک قطره شراب در دریا بیفتد، بعد دریا را به خاک پر کنند به طوری که تپهای به جای آن بشود و به سر آن تپه علف بروید و گله گوسفندی از آن علف بچرد، من از گوشت هیچ یک از آن گوسفندان نمیخورم؟
اما حالا! (اشاره به گیلاس مشروب کرد)
این آقای عندلیب اسلام بود که میگفت اگر نرقصم شب خوابم نمیبرد؟ نه، این آقای تاج بود. یادتان هست چه عربی بلغور میکرد؟ همهاش میگفت الخمر و المیسر.
پارسال پول خوبی از جمعیت مسلمین بالا کشید. همهاش قمار کرد. حالا خودش را راضی کرده که بازی دیگران را تماشا بکند. در فانتازیو مستخدم میز قمار است. تابستان به کازینو دوویل میرود. کارش این است که نمرهها را میخواند و پولها را با کفگیرک جلو میکشد. یک زن فرنگی هم گرفته. اگر سر غذایش گوشت خوک نباشد قهر میکنه.
شما چطور به پاریس آمدید؟ پول از کجا آوردید؟ به! آقا مخبر محترم مجله المنجلاب، پس شما از کجا خبر دارید؟ مگر نمیدانی ما دعوت رییس باغ سویوگارتن را پذیرفتیم؟ چون دستمان از همه جا کوتاه شده بود و به هیچ عرب و عجمی بند نبود، دو سه ماهی نانمان توی روغن بود. یک دستگاه عمارت به ما دادند. نه، یک قصر بود. با روزی ۲۵ مارک به هر کداممان. به اضافه خوراک و پوشاک. در باغ از همه جور جانورهای روی زمین که خیالش را بکنید، از چرنده و پرنده و خزنده بود. شبها آقای تاج دعا میخواند و به در و دیوار فوت میکرد که مبادا این جانوران بیایند ما را بخورند. روز اول که ببر را دید، غش کرد.
آقای تاج مگر به جرم کشیدن تریاک حبس نبود؟ رییس باغ وحش حبس او را خرید و التزام داد که دیگر تریاک نکشد. او را هم آوردند پیش ما. جای شما خالی، خیلی خوش گذشت. دخترها مثل پنجه آفتاب میآمدند به تماشای ما. من دو تا از آنها را بلند کردم. کارمان هم این بود که زن و مرد میشدیم، صیغه میکردیم، طلاق میدادیم، روضه میخواندیم، مردم هم میخندیدند، برایمان دست میزدند.
در روزنامهها عکس ما را چاپ میکردند. از شما چه پنهان عکسمان که چاپ شد، در بلاد اسلامی گمان کردند که ما جدا مشغول تبلیغات هستیم و کارمان بالا گرفت.
برای تشویق ما از چهار گوشه دنیا مسلمین مثل ریگ برایمان اعانه و پول میفرستادند. بعد فکر خوبی برایم آمد. به رییس باغ گفتیم چهار صندوق لولهنگ و نعلین را که به جای وثیقه در مهمانخانه گذاشته بودیم تحویل بگیرد. او هم همین کار را کرد و آنها را دانهای ۱۲ مارک به مردم فروختیم. در هر صورت، چه درد سرتان بدهم. پولها که جمع شد، هر چه باشد آخوند و آخوندزاده بودیم، طمعمان غالب شد.
گفتیم برویم پاریس هم نمایش بدهیم پول دربیاوریم. اما توی دلمان به این فرنگیهای احمق میخندیدیم. کاری که شغل و کاسبی روزانه ما بود آنها را به خنده میانداخت. من به تاج گفتم خبر بدهیم هر چه سید گشنه و آخوند شپشو و عرب موشخوار هست بیاورند اینجا تا به نوایی برسند. او صلاح ندید گفت آن وقت دکان خودمان کساد میشود.
باری، آمدیم پاریس. یک خرده این در و اون در زدیم. اعلانهایمان را به این و آن نشان دادیم. اما دیگر بختمان برگشت. هر چه در آنجا در آورده بودیم، اینجا خرج کردیم. وقتی نمیآورد، نمیآورد. بعد هم آمدیم یک نفر را مسلمان بکنیم که کلی جریمه شدیم. حال هم این حال و روزمان است.
شما که خودتان اعتقاد به اسلام نداشتید، پس چرا آنقدر سنگش را به سینه میزدید؟ ای پدر! تو هم خیلی رندی.
نمیدانستی که ما همهمان جنگ زرگری میکردیم و چهار نفری دست به یکی شدیم تا موقوفات را بالا بکشیم، و کشیدیم.
آخر مذهب؟ آخر اسلام.
مذهب چی؟ مگر به جز چاپیدن و آدمکشی است؟ همه قوانین آن برای یک وجب جلو آدم و یک وجب عقب آدم وضع شده.
یادت رفت قوت لایموت مرام اسلام را چطور شرح داده که یا مسلمان بشوید و از روی کتاب زبده النجاسات عمل کنید و یا میکشیمتان و یا خراج بدهید؟
این تمام منطق اسلام است. یعنی شمشیر برنده و کاسه گدایی.
اخلاق و فلسفه و بهشت و دوزخ آن را هم یادت هست که تاج چه میگفت؟ که در آن دنیا به مرد مسلمان فرشتهای میدهند که پایش در مشرق و سرش در مغرب است به اضافه هفتاد هزار شتر و قصری که هفتاد هزار اتاق دارد.
من حاضرم اعمال شاقه بکنم و به من این فرشته را ندهند که نمیتوانم سر و تهش را جمع بکنم آن قصر را هم اگر روزی یک اتاقش را جارو بزنم، تازه در آن دنیا جاروکش میشوم و اگر بنا بشود به هفتاد هزار شتر رسیدگی بکنم، در دنیای دیگر شترچران خواهم شد.
در صورتی که همه خانمهای خوشگل و دخترهای اروپایی در دوزخ هستند. و اگر ماهیت اشخاص عوض میشود، پس آنها ربطی به این دنیا ندارند و مسیول کردار و رفتار سابق خودشان نخواهند بود.
مگر این همه فلاسفه و علمای اروپایی در مدح اسلام کتاب ننوشتهاند؟ آنها را چه میگویی؟ آن هم برای سیاست استعماری است. این کتابها دستوری است که برای داشتن ما شرقیها تالیف میکنند تا بهتر سوارمان بشوند.
کدام زهر، کدام افیون بهتر از فلسفه قضا و قدر و قسمت جهودها و مسلمانان مردم را بی حس و بیذوق و بد اخلاق میکند؟ یک نگاه به نقشه جغرافی بینداز: همه ملل اسلامی تو سرخور، بدبخت، جاسوس، دست نشانده و مزدور هستند.
ملل استعماری برای به دست آوردن دل آنها یا تفرقه انداختن بین هندو و مسلمان به نویسندههای طماع و زرپرست وجه نقد میدهند تا این ترهات را بنویسند.
آیا منکر تمدن اسلامی هم میشوی؟ کدام تمدن؟ تمدن عرب را میخواهی کتاب شیخ تمساح آثار الاسلام فی سواحل الانهار را بخوان که همه اش از شیر شتر و پشکل شتر و عبا و کباب و سوسمار نوشته است. باقی دیگرش را هم ملل مقهور از پستی خودشان ساخته و پرداخته و به دم عربها بستهاند.
چرا همین که ممالک متمدن عرب را راندند، دوباره رجوع به اصل کرد و با چپی اگالش دنبال سوسمار دوید؟ پس این همه جانماز آب کشیدن، این همه عوام فریبی برای چه بود؟ مگر ما نباید نان بخوریم؟ این کاسبی ماست. دکان ماست که مردم را خر بکنیم.
مرحوم ابوی خدابیامرز، از آن آخوندهای بیدین بود. همیشه به ترکی میگفت: ای موسولمان قارداش، سنین ایاقین هارا چاندی که پخ چخارتمادی؟
یک روز یک شیشه گلابی را به دو روپیه به یک ضعیفه زوار فروخت و گفت: سر اون را محکم نگهدار تا همزادت در نرود.
من گفتم: ای بابا، تو دیگر چرا؟ جواب داد: این مردم جن دارند، اگر من جن آنها را نگیرم، یکی دیگر میگیرد. پس تا مردم خرند، ما هم سوارشان میشویم.
همینقدر باید خدا را شکر بکنیم که همهمان زرنگ بودیم و توانستیم گلیم خودمان را از آب دربیاوریم، وگرنه تبلیغ اسلام را کرده بودیم حالا هر کدام توی یک مریضخانه خوابیده بودیم و پشت گردنمان هم یک مشمع خردل چسبیده بود.
راستی، حالا شما چکاره هستید؟ من دیدم پولها دارد به ته میکشد، آمدم با ضعیفه صاحب این میکده شریک شدم. اسم اینجا را هم عوض کردم. شیشه در را نشان داد که رویش نوشته بود: میسر بار (نوشگاه میسر)
میسر یعنی چه؟ این را به یادگار همان آیههای تاج درست کردم که همیشه میگفت: الخمر و المیسر، خودش که قمار باز شد، من هم میفروش.
میسر یعنی شراب؟ خود تاج هم معنیاش را نمیدانست. آمد از من پرسید. در هر صورت، هر کلمه از قرآن سیصد هزار معنی دارد بگذارید این هم یکیش باشد.
بعد رویش را کرد به موزیک چیان و گفت: یک تانگو خوب به افتخار رفیقمان بزنید و دستور داد یک گیلاس شراب بوژوله برایم آوردند که به سلامتی کاروان اسلام نوشیدیم.
به تحقیق جهاد اسلام اینطور تمام شد.
الباریس فی ۱۲ اکتوبر ۱۹۳۰
الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی
یادداشتها و حواشی نشر کتاب
حاشیه …
به گفته استاد مجتبی مینوی، این اثر را صادق هدایت در سالهای ۱۳۱۲ - ۱۳۱۳نوشته است و نخست در نظر داشت که البته با نام مستعار راستگو وسکی (راستگو، صادق) چاپ کند که نشد.
در آغاز هر بخش در نسخه ماشینی طرحی گویا دیده میشود که خود صادق هدایت کشیده است. اینکه در آغاز البعثه نوشته شده است سه فقره کاغذ از وقایع نگار مجله المنجلاب که همراه این کاروان بوده و گزارش روزانه آنرا مینوشته به دست آمد عینا از عربی ترجمه میشود.
سخنی است که به ملاحظهای آوردنش را بایسته دیده است و همین روش را در جایی از قضیه توپ مرواری به کار برده است.
به کاربرد این شیوه از سویی دیگر گواه بر این معنی است که هدایت میخواسته است که این اثر (و نیز توپ مرواری) در هنگام زنده بودنش چاپ شود، همچنان که افسانه آفرینش در زمان خود او چاپ شد و میدانیم که این نمایشنامه از جهاتی چند با البعثه و توپ مرواری در خور سنجش است.
متن حاضر از روی نسخه ماشین شده متعلق به استاد مینوی و نسخه دیگر متعلق به یکی از یاران دیرین هدایت چاپ شده است.
در حاشیه چاپ دوم
هر کس نام صادق هدایت را میشنود بیدرنگ به یاد اثر مشهور او بوف کور میافتد. نامهایی چون سگ ولگرد، زنده به گور، سه قطره خون و یا دیگر آثار او با نام نویسنده آن تداعی میشود. در ادبیات فارسی کمتر کسی را میشناسیم که با نام بردن عنوان کتابش، نام نویسنده آن هم به ذهن خواننده تلاقی کند. این از ویژگیهای سبک صادق هدایت است.
بوف کور به دیگر زبانها هم ترجمه و نشر گردیده در حالیکه شهرت او تنها به خاطر این اثر گرانبها نیست زیرا داش آکل هم از همان نویسنده و در میان آثار هدایت کاری جالب و درخور بحث و گفتگوی بسیار میباشد.
بدون آنکه میل داشته باشیم دیگر نویسندگان دوران اخیر را کوچک بشماریم اما باید اعتراف کنیم که صادق هدایت از چهرههای ممتاز ادبیات قرن اخیر ایران است و تاکنون هیچکس نتوانسته در ایران مانند صادق هدایت این چنین محبوبیت و اشتهار پیدا نماید.
با اینکه او اشراف زاده است لیکن جامعه خود را به خوبی میشناسد. این شناسایی و آگاهی، روح حساس و نقاد او را آزار میدهد.
او میداند که “در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره، روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد” یکی از زخمهای عمیق و مزمن جامعه ایرانی هاله تقدس کاذب در پیرامون آخوندها در ایران است.
به این سبب کتابی را که در دست دارید با اینکه نام آن بارها در میان فهرست آثار هدایت آمده، اما تاکنون منتشر نگردیده.
برخی از دوستداران آثار هدایت قسمتهایی از این کتاب را به طور پراکنده منتشر کردهاند.
ولی بیشمارند کسانی که از وجود این اثر بیخبرند و به همین سبب نگارنده این سطور بر آن شد که تمامی این اثر خواندنی را که «در صحت و واقعیت معنای آن نمیتوان تردید کرد» چاپ و در اختیار علاقمندان صادق هدایت قرار دهد.
به هر حال به همان شکلی که دست نویس صادق هدایت بود بدون دخل و تصرفی با زحمات فراوان و امکانات کم به این شکل که در دست دارید تهیه و منتشر شد.
امیدوارم که مورد قبول هموطنان باریک بین قرار گیرد و نقایص کتاب را با بزرگواری خود نادیده گیرند و عفو فرمایند.
فرصت را مغتنم میشمارم و از دوست گرامی دکتر رضا مظلومان که با محبتهای خود در انتشار این اثر زیبا مرا یاری کردهاند تشکر و سپاس نمایم.
خاطره صادق هدایت گرامی باد بهرام چوبینه اردیبهشت ۱۳۶۱
در حاشیه چاپ دوم
صادق هدایت یک نویسنده و هنرمند به معنی و مفهوم واقعی آن بود. او اندیشمندی بود که رسواییهای جامعه خود را میشناخت و در همه حال به بیان این رسواییها میپرداخت. هر جا که بود و در هر محفلی و در هر جمعی از اندیشیدن خسته نمیشد. صادق هدایت بیش از همه نویسندگان دوران اخیر به مفاد و محتوی توجه داشت و ظاهر لفط و کلمات را ناچیز میشمرد.
اگر ضرب المثلهای عوامانه را در نوشتههایش میآورد، از خود آنها یاد گرفته و بازگو کننده بیزاری او از لفاظی و صورتسازی مرسوم دوران حیات او بود و در این راه فاتحانه پیروز و موفق گردید.
در میان شاگردان مکتب ادبی او کسی را نمییابیم که اندک همانندی با او داشته باشد و همه کسانی که در حوزه ادبی او تلاشی و تجربهای کردهاند تنها ادای صادق هدایت را درآورده و نتوانستهاند چون هدایت توفیقی به دست بیاورند.
بیشمارند کسانی که آثار هدایت را در شبهای دراز زمستان به خاطر شهید کردن وقت خوانده و لذت بردهاند اما هرگز پی به این نکته نبردهاند که در پشت این طنزها و هزلهای هدایت فلسفهای نهفته است.
اندیشههای هدایت از شناخت و دانش او سرچشمه میگیرد زیرا از اعماق جامعه خود بیرون آمده و به نوشتن زخمها پرداخته است. تمامی نوشتههای او ریشخندی دلچسب اما دلهره آور است. هدایت با قلم سحار و افسونگر خود قهرمانان داستانهای خویش را در جلوی چشم خواننده به رقص وا میدارد و روح و جسم خواننده را قلقلک میدهد.
اگر هدایت در بعضی از آثار خود خرافات و تحمیق مذهبی را ریشخند میکند از آگاهی او سرچشمه میگیرد. کتابهای اسلامی خرافی را خوانده است و عالمانه در حاشیههای آن کتب نظر خود را نوشته و با شناختی عمیق زیرکانه در نوشتههای خود از آن سود میبرد.
هدایت در نامهای به استاد مجتبی مینوی مینویسد: به حیدرآباد شهر اسلامی رفتم. حقیقتا اسلامی بود. چون به چشم خودم دیدم که در جوی آب میشاشیدند. اگر خواننده چون هدایت آشنا با دستورات آب کر در فقه اسلامی نباشد، متوجه باریک اندیشی و ژرف بینی هدایت نخواهد شد.
او در تاریخ ۴۸/۱۲/۱۱ به حسن شهید نورایی مینویسد: از قرار معلوم فرانسویها به شدت مشغول لیسیدن کون اسلام هستند. او به مطالعات اسلام شناسان غربی با شک و تردید مینگرد و در پس آن توطئه را لمس میکند. در همین کتاب مینویسد: مگر این همه فلاسفه و علمای اروپایی در مدح اسلام کتاب ننوشتهاند؟ آنها را چه میگویی؟ آن هم برای سیاست استعماری است.
این کتابها دستوری است که برای داشتن ما شرقیها تالیف میکنند تا بهتر سوارمان بشوند… ملل استعماری برای به دست آوردن دل آنها و با تفرقه انداختن بین هندو و مسلمان به نویسندههای طماع زرپرست وجه نقد میدهند تا این ترهات را بنویسند.
با خواندن این سطور متوجه میشویم که شناخت هدایت از رویدادهای زمان خود آنچنان عمیق است که امروزه بعد از سالهای طولانی اثرات آن را با وقایع چند سال اخیر به چشم خود میبینیم.
هدایت در مقدمه کتاب وق وق ساهاب با ریشخندی مخصوص به خود مینویسد: حالا مردم قدر این کتاب را نمیدانند. دویست سال بعد حرفهای ما را خواهند فهمید. و این حقیقتی ژرف و هولناک میباشد. چاپ اول این کتاب با استقبال پرشور هم میهنان روبرو شد. بطوری که در فاصله سه ماه (اواخر اردیبهشت تا اوایل مرداد ۱۳۶۱) نسخ آن در اروپا و آمریکا نایاب گردید. این استقبال و عطش جامعه ایرانی برای شناخت مسایل سیاسی و مذهبی نشانه خودشناسی و رهایی از بند خرافات و گامهای نخست برای دوبارهسازی و شناخت ارزشها میباشد.
که این هنوز از نتایج سحر است باش تا صبح دولتت بدمد یادش گرامی باد بهرام چوبینه مرداد ۱۳۶۱
حاشیهای بر نشر اینترنتی کتاب
بیست سال از نخستین چاپ وسیع و علنی متن کامل کاروان اسلام در فرانسه گذشت.
این داستان ناشناخته صادق هدایت را ناشران مختلف از روی همین نسخهای که پیش رو دارید در آمریکا و دیگر کشورهای اروپایی بارها چاپ و منتشر کردند.
این طنزنامه کوچک که پیش از این به طور محدود در کتاب نوشتههایی از هادی صداقت قبل از انقلاب در ایران به چاپ رسیده بود، در سال ۱۳۸۱همراه با تصاویری از صادق هدایت و طرحهایی مربوط به همین کتاب که خود هدایت آنها را کشیده، به مناسبت صدمین سال تولد این نویسنده گرانقدر در سایت الف ب alefbe در اختیار علاقمندان قرار گرفت.
بیست سال پیش، آن زمانی که این کتاب برای نخستین بار بطور وسیع چاپ شد هنوز بسیاری از ایرانیان شیفته حکومت آخوندها بودند بدون آنکه بدانند کشورشان بازیچه مغزهای پوک و واپسماندهای شده است که میخواهند برای ایرانیان معنایی ورای کاروان اسلام قوانین صدر اسلام را در آستانه قرن بیست و یکم پیاده کنند. امروز اما طنز یافته است. آنچه را که هدایت بیش از نیم قرن پیش به باد ریشخند و تمسخر گرفته بود، مردم ایران بیست و چهار سال است که با گوشت و پوست خود لمس و تجربه میکنند.
بدون تردید هدایت هرگز گمان نمیکرد آخوندهایی که در طنزنامه خود تصویر کرده است روزی به قدرت رسیده و بر ایران حکومت کنند از همین رو آرزوی آنان را برای اسلامی کردن جهان در چهارچوب یک ماموریت اسلامی (البعثه الاسلامیه) در شهرهای فرنگ (الی البلاد الافرنجیه) به ریشخند گرفته است.
ولی اگر هدایت بر اساس شناخت خود از جامعه خرافات زده و سنتی ایران به این فرض میرسید که احتمال دارد اعضای البعثه الاسلامیه در ایران به قدرت برسند، آنگاه بیتردید به ایرانیان میگفت که این طنز به سرنوشت تلخ آنان مبدل خواهد شد. استقبال ایرانیان در سراسر جهان و به ویژه در ایران از مقالات و کتابهای روشنگرانه در سایت الف ب به اندازهای است که خستگی و رنج سالیان دراز را از تن به در میکند.
به امید روزی که روزها و سالهای دردناک میهن ما هرچه زودتر به تاریخ بپیوندد و ما بتوانیم آزادانه و با صدای بلند از تلاشها و روشنگریهای اندیشمندان کشورمان از جمله صادق هدایت، احمد کسروی و علی دشتی قدردانی کنیم.
طرحهای متن کتاب از خود صادق هدایت است.
من در این نسخه معنی برخی از کلمات را که ممکن بود برای بعضی ازخوانندگان نامفهوم و یا ناآشنا باشد دراین علامت [ ] آوردهام.
این شما و این البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه
بهرام چوبینه دی ماه ۱۳۸۱
شاید نسخه اصلیای که در اینترنت به کوشش و زحمت جناب بهرام چوبینه انتشار یافته را خوانده باشید و متوجه تفاوتهای آن با این نسخه شدهاید. من دیدم، آن نسخه را به هر یک از دوستان تازه که میدهم، مخصوصا آنهایی که با هدایت آشنایی چندانی ندارند از سختی در خواندن آن به من میگویند، به خاطر نقوشی که در جای جای آن هست و مخصوصا فونت آن که به نظر آنها چندان چشم نواز نیست و بیشتر به فونت عربی شبیه است.
از آنجا که خود من قبل از به دست آوردن نسخه اینترنتی این اثر در پی تایپ کردن و انتشار آن بودم با به دست آوردن این نسخه و تطابق آن با نسخه کتابی که در ایران تهیه کردم (از همانها که بارها زیراکس یا کاپی شده و در کنار خیابانها به فروش میرسد) متوجه شدم که تفاوتهای بسیاری، نه در محتوا، بلکه در بعضی افعال و نگارش دارد و البته بدون ذرهای سانسور، و به نظر کاملتر مییاید.
به هر حال از این نسخه استفاده و بعضی اشکالات آن را تصحیح کردم (البته بدون اجازه آقای چوبینه) امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشند. تا هر کس که میخواهد از این نسخه کم حجمتر استفاده کند.
تصاویر






















افسانه آفرینش
صادق هدایت
افسانه آفرینش
خیمه شب بازی در سه پرده
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
حافظ
آدرین مزون نو
پاریس ۱۹۴۶
صورتها:
-
خالق اف
-
جبراییل پاشا
-
میکاییل افندی
-
ملا عزراییل
-
اسرافیل بیگ
-
مسیو شیطان
-
بابا آدم
-
ننه حوا
-
حوریها
-
غلمانها
-
فیل
-
شتر مرغ
پرده اول
مجلس باشکوهی پیداست که میان آن تخت جواهرنگاری گذاشته شده، روی آن خالق اف به شکل پیرمرد لهیده با ریش بلند و موهای سفید، لباس گشاد جواهردوزی پوشیده، عینک کلفت به چشم زده و به متکای جواهرنگاری یله داده است. یک نفر غلام سیاه بالای سر او چتر نگه داشته. پهلوی او دختر سفیدپوستی باد بزن در دست دارد و خالق اف را باد میزند.
دو طرف تخت، چهار پیشخدمت مقرب خالق اف، دست راست: جبراییل پاشا و میکاییل افندی. طرف چپ: ملا عزراییل و اسرافیل بیگ. به شکل سربازهای رومی سپر، زره، کلاهخود، چکمه تا سر زانو، شمشیرهای بلند به کمر دارند و بالهای آنها به پشتشان خوابیده.
فقط ملا عزراییل صورتش مثل کاسه سر مرده است. لباس سیاه به دوش انداخته و عوض شمشیر هم داس بلندی در دست دارد.
همهٔ آنها به حالت نظام ایستادهاند. پشت سر آنها دستهای حوری با چارقدهای قالبی وسمه کشیده مجلس را تماشا میکنند و غلمانها با نگاه خریداری آنها را برانداز میکنند. کنار اتاق مسیو شیطان با قد بلند، کلاه بوقی، شنل سرخ به دوش انداخته و قداره به کمرش بسته است، ریش بزی به زیر چانه دارد و با ابروهای بالاجسته به مجلس نگاه میکند.
میان مجلس دستهای حور و پری با لباسهای نازک، سرنا و دنبک و دایره میزنند و میخوانند: دل هوس لاله و صحرا ندارد، ندارد میلی به گلگشت و تماشا، ندارد، ندارد…
یکی از پریان با شلیته، آن میان، قر کمر میآید. ساز که تمام میشود کج کج جلو خالق اف رفته زنگ خود را با غمزه جلو او نگه میدارد.
خالق اف هم دست کرده از کمر شالش پولی درمیآورد و در زنگ او میاندازد. مطربها و رامشگران که میخواهند دوباره بنوازند خالق اف یک مرتبه دست را بلند کرده امر به خاموشی میکند و خودش نیم تنه بلند میشود.
مهیار خالق اف تکه کاغذی از بغل خود در آورده میخواند: همانا به درستی که چنین است و جز این نیست که میخواهم شما را به مطلبی آگاه سازم. آب دهان خود را فرو میدهد.
میدانید که با وجود پیری و ناتوانی چند روز است که دست به کار شده ام. روز اول روشنایی، بعد آسمانها، آبها، سنگها، کلوخها و غیره را درست کردم… قدری تامل میکند.
اینک میخواهم یک یادگار پایندهای از خود بگذارم و قدرت نمایی بکنم. از این رو مشیت و اراده من بر آن قرار گرفت تا روی این زمینی که در منظومه شمسی و در خانواده خورشید است، یک دسته جانور بیافرینم و پادشاهی آدم نام به صورت خودم درست کرده بر آنها بگمارم، تا بر همه موجودات فرمانروایی داشته باشد.
به به و آفرین آفرین حضار
نه تنها پادشاهی روی زمین را داشته باشد بلکه میخواهم همه ملائکه، جنها و پریان و حوران و غلمانان بر وی تعظیم کرده، سر فرود بیاورند و…
مسیو شیطان حرف خالق اف را بریده میآید به میدان: پس من چکاره هستم؟ پس من کی هستم؟
پچ پچ حضار
خالق اف رنگ شاهتوت شده: با من یه یه یکی به دو میکنی؟ فضولی نکن. خفه شو.
مسیو شیطان با لبخند: دکیسه! من هرگز به آدم کرنش نمیکنم. من از آتشم او از گل.
خالق اف به جبراییل پاشا: این مردکه را بیانداز بیرون.
مسیو شیطان دهن کجی میکند: حالا که اینطور شد من هم بابا آدم را گول میزنم، حالا میبینی! …
هیاهوی حضار
جبراییل پاشا یخه شیطان را کشیده با پس گردنی او را از اتاق بیرون میاندازد و صدای ونگ مسیو شیطان از بیرون بلند میشود.
خالق اف برآشفته به چهار پیشخدمت مقرب خود میگوید: شماها بمانید. باقی همه بیرون بروند. بروند پی کارشان.
همه حوران و پریان با لوچه آویزان سر به زیر از مجلس بیرون میروند.
کمی سکوت.
خالق اف سرش را بلند میکند: جبراییل پاشا! تو چه میگویی؟ مثلا امروز بعد از این همه زحمتی که سر آفرینش کشیدم آمدم یک خورده خستگی در بکنم! راستی این مردکه مسیو شیطان را من خیلی رو دادهام.
جبراییل پاشا: بله قربان! گستاخی کرد.
خالق اف سبیل خود را میجود: حالا که همچین شد، از لج مسیو شیطان هم شده، همین فردا دست به کار میشوم. اما دیگر نباید روی شیطان را ببینم. میدهم او را از بهشت بیرون بکنند.
جبراییل پاشا: امر، امر مبارک است.
خالق اف: میخواستم پیش از این که دست به کار بشوم، با شما مشورت بکنم و عقیدهتان را بپرسم.
هر چهار نفر تعظیم میکنند.
خالق اف به جبراییل پاشا: خوب بگو ببینم نقشه من چطوریه؟
جبراییل پاشا: البته خیلی خوبست اما این جانوران را که از گل درست میکنید، چطور زندگی میکنند؟ خالق اف: فکرش را کردهام. آنها به جان یکدیگر میاندازم تا همدیگر را بخورند.
جبراییل پاشا: در این صورت نژاد آنها پاینده نیست وبه زودی از بین خواهد رفت و پادشاهی آدم هم پایدار نمیماند. چون دیگر کسی از رعایای او باقی نخواهد ماند تا بر آنها فرمانروایی بکند و همچنین آدم چون از گل است و باید بخورد و بیاشامد پاینده نخواهد بود.
خالق اف: راست گفتی، پس چکار بکنم؟
جبراییل پاشا: این جانوران را طوری بسازید که تولید مثل بکنند و هر کدام از آنها مثل دانه گندم صد برابر بشود.
خالق اف: چه خوب گفتی!
جبراییل پاشا: اما یک اشکال فنی دیگر در بین است. عده آنها ممکن است خیلی زیاد بشود و روی زمین را بگیرد و یا آنهایی که توانا هستند ناتوانان را بخورند، به طوری که گروهی از آنها بیخوراک بمانند و هرج و مرج بشود.
خالق اف: فکر خوبی یادم آمد! دیروز در بهشت بودم باغبان آنجا علفهای هرزه را وجین میکرد. گفتم: چرا همچین میکنی؟ جواب داد: برای این که قوت زمین و خوراک برای گلها بماند. ما هم همین کار را میکنیم.
جبراییل پاشا: پس باید زندگی این جانوران را محدود بکنیم و یک نفر را بگماریم تا هر کدام از این نژادها زیاد شد، برود جان یک دسته از آنها را بستاند تا تعادل بهم نخورد.
خالق اف به ملا عزراییل: ملا عزراییل!
ملا عزراییل: بله قربان؟
خالق اف: تو میتوانی این کار را به عهده بگیری؟
ملا عزراییل: دستم به دامنتان؛ من پیرم، غلط کردم. از من این کار ساخته نیست.
خالق اف خشمناک: عجب حکایتی است! امروز همه نوکرهایم با من مخالفت میکنند! آن مسیو شیطان، این هم ملا عزراییل! من را بگو که به چه کسانی پشت گرمی داشتم. حالا مزدم را کف دستم گذاشتند!
ملا عزراییل مثل بید میلرزد: غلط کردم. به روی چشم. جان جبراییل پاشا مرا از بهشت بیرون نکنید. اما من آخر چطور بدون مقدمه بروم جان بگیرم؟
خالق اف: کارت نباشد. من بهانهاش را دستت میدهم. ملا عزراییل تعظیم میکند. خالق اف لبخند میزند.
خالق اف به میکاییل افندی: میکاییل افندی!
میکاییل افندی: جان میکاییل افندی؟
خالق اف: میدانی که کارمان خیلی زیاد میشود. باید دفتر و دستک بگیری. چند نفر محاسب و منشی هم لازم است. بعلاوه به صورتحساب هم خوب رسیدگی بکن. راستی حوض کوثر ترک خورده بود درست کردی؟ مخارجش چقدر میشود؟
میکاییل افندی: بله قربان! دادم حوض کوثر را آهک و ساروج کردند. هنوز صورت حسابش حاضر نشده.
خالق اف: میدهی کارگاه من را گردگیری بکنند و همه اسبابها را رو به راه میکنی میدانی از کوری چشم شیطان هم شده فردا شروع به کار خواهم کرد. دستور میدهی صد کرور توبره خاک رس، صد کرور سطل آب، صد کرور زنبه، صد کرور شنکش، صد کرور نردبان، صد کرور بامغلتان، صد کرور تیشه، صد کرور اره، صد کرور سرتیر، صد کرور دسته بیل، صد کرور کلنگ، صد کرور ماله، صد کرور غربیل، همه را آماده کنند.
میکاییل افندی: بله قربان! راستی سقف زمرد سقفش چکه میکند.
خالق اف: باز میخواهی برایمان حساب بتراشی؟
میکاییل افندی: غلط کردم!
خالق اف: میدهی بهشت را زود آب و جارو بکنند. چون حالا پشیمان شدم فرشتهای را که به شکل خودم میسازم میفرستم در بهشت کیف بکند. حیف است او را بفرستم روی زمین، میان جانوران. اما همهتان باید به او سلام بکنید.
هر چهار نفر تعظیم میکنند: به چشم! به چشم!
خالق اف: اسرافیل بیک تو چیزی نمیگویی؟
اسرافیل بیگ: بله قربان!
خالق اف: تو را هم لله آقای آدم میکنم. او را میپایی تا شیطان گولش نزند. هر جا خطری متوجه آدم شد تو توی بوقت بدم.
اسرافیل بیگ: قربان! بنده درگاه همیشه در خدمت حاضر است.
خالق اف: بارک الله تو خوب صحبت میکنی.
اسرافیل بیگ: من نمک پرورده هستم. من خانهزادم.
خالق اف: حالا از عهده این کار بر میآیی؟
اسرافیل بیگ: خدمتتان عرض بکنم که خودتان بهتر میدانید. مگر پریروز یکی از غلمانها با یکی از حوریها لاس میزد اطلاع ندادم و شما هر دوی آنها را به آشپزخانه جهنم فرستادید؟
خالق اف: من از همه شما راضیم. اما هیچکدام جبراییل پاشا نمیشوید. حالا روبه روی خودش میگویم. من او را خیلی دوست دارم… هی… هی… جوانیهایمان را با هم گذراندیم.
افسوس که گذشت! یادش به خیر… هی جوانی… جوانی! جبراییل پاشا لوس میشود. بالهای خودش را از هم باز میکند. میکاییل افندی یک پای خود را زیر بالش جمع کرده چرت میزند.
خالق اف: جبراییل پاشا!
جبراییل پاشا: بله قربان!
خالق اف: من به تو خیلی پشت گرمی دارم. به همه کارهایم رسیدگی بکن. تو بمان. اشاره به اسرافیل بیگ و میکاییل افندی و ملا عزراییل میکند. شماها بروید، جبراییل پاشا بماند.
جبراییل پاشا میماند. آنهای دیگر افتان و خیزان بیرون میروند.
خالق اف: حالا تنها ماندیم… برو برایم یک بشقاب فرنی بیار… بر پدر پیری لعنت!
جبراییل پاشا از اتاق بیرون میرود. خالق اف سرفه میکند. چشمش را هم میگذارد و نوک انگشتهای سبابه دست راست و چپش را به طرف هم میآورد.
جبراییل پاشا با یک دیگچه وارد میشود و از آن در بشقابی فرنی ریخته به دست خالق اف میدهد.
خالق اف با لبخند: تو که نبودی استخاره کردم. خوب آمد.
جبراییل پاشا: چرا که بد بیاید؟ اراده اراده خالق اف است. خالق اف فرنیها را لفلف سر میکشد.
جبراییل پاشا: صبر کنید غلیزبندتان را بیاورم.
خالق اف میخندد. فرنیها را پف میکند و میریزد روی ریشش. جبراییل پاشا از زور خنده زوزه میکشد.
خالق اف: چه کلکی روی زمین سوار میکنیم! آن وقت با هم مینشینیم، تماشا میکنیم، فرنی میخوریم و میخندیم.
پرده میافتد. از پشت پرده صدای خنده بلند است. بعد خاموش میشود.
پرده دوم
کارگاه بزرگی دیده میشود.
روی میز باریکی که به طول اتاق گذاشته شده، آلات فیزیکی و شیمیایی، میکروسکپ، ترازو، ماشین الکتریک، پرگار، گونیا، چوب و تخته و مرتبانهای بزرگ با آب رنگین چیده شده.
سر بخاری پیه سوزی روشن است. جلو کارگاه گل رس آب گرفتهاند. ماله، سرند، غربیل، کلنگ و غیره روی زمین بیترتیب ریخته. کنار میز یک دانه صندلی راحتی جلو آینه بلندی گذاشته شده.
خالق اف آستینهایش را بالا کرده. دامن قبای آبی خود را به کمر شالش زده، آهسته قدم میزند.
جبراییل پاشا بیل به دست دارد و گلها را به هم میزند.
خالق اف به جبراییل پاشا: آن تپه گل را بغلطان این میان.
جبراییل پاشا: به چشم. توده گل را که به شکل استوانه لوله کردهاند به میان اتاق میسراند و هن هن میکند. بعد با آستین عرق روی پیشانیش را پاک میکند.
خالق اف: تو را خیلی خسته کردهام.
جبراییل پاشا: چه قابلی دارد؟
خالق اف: من هم خسته شدهام. میدانی امروز ششمین روز است که مشغول کار هستیم.
روز چهارم گیاهها را ساختم. روز پنجم جانوران را، امروز با هرچه گل نخاله و زیادی مانده میروم فیل بسازم. یک جانور گنده، سرش اینجا، پایش آنجا اشاره میکند.
از آن گلهای خوب کنار گذاشتهام برای ساختن آدم. گفتم هرچه گل و شفته زیادی مانده فیل درست میکنم. بعد هم آدم را که نیمه کاره است تمام میکنم. آن وقت روز هفتم مینشینیم نگاه میکنیم.
جبراییل پاشا: انگار ساختن اینها آسانتر است. زبانم لال میخواستم چیزی بگویم…
خالق اف: بگو
جبراییل پاشا: یادتان هست ساختن میکروبها و حشرات که اول شروع کردید خیلی سختتر از ساختن آدم بود. چقدر با ذره بین و سیخ و سنبه سر آنها کار کردید، اما اینهای دیگر آسانتر است.
خالق اف: هان… تقصیر من است که فوت و فند کاسه گری خودم را یادت دادم. حالا کور باطن به کارخانه خالق اف ایراد میگیری؟ پیداست که تو هم عقلت پارسنگ بر میدارد.
اگر من آنها را اول درست کردم برای این بود که دستم روان بشود. ساختن آدم به خیالت کار آسانی است؟ مگر ندیدی یک ساعت پیش جلو آینه قدی میمونها را شبیه خودم درست کردم تا برای ساختن آدم دستم روان بشود؟
جبراییل پاشا: حالا میفرمایید چه بکنم؟
خالق اف: برو آن چهارتا کنده درخت را از گوشه اتاق بیاور.
جبراییل پاشا: برای پاهای فیل؟
خالق اف: آفرین! تو هم هوشت روان شده! جبراییل پاشا میرود کندههای درخت را میآورد و در گل میمالد.
خالق اف: حالا بیار فرو بکن در چهار گوشه این گل، توده گل را نشان میدهد.
خالق اف: کلهاش را هم بیاور به گردنش بچسبان. آن گلوله گل را اشاره بده.
جبراییل پاشا اطاعت میکند.
خالق اف میخندد: جبراییل پاشا فکر خوبی برایم آمد. آن لوله بخاری را هم بیاور فروکن در کلهاش حالا هوا گرم شده احتیاجی به بخاری نداریم دو تا نان لواش هم از توی سفره بیاور بچسبان به دو طرف کلهاش. البته میدانی که اعضای جانوران باید از روی قرینه باشد و هر عضوی که طاق است در میان قرار بگیرد.
جبراییل پاشا: اطاعت میشود.
خالق اف میرود از روی میز یک نی هفت بند برمیدارد. سر آن را میگذارد زیر دم فیل و در آن میدمد. جبراییل پاشا هم دستش را به کمرش زده تماشا میکند. ناگاه تمام توده گل به تکان میآید. خالق اف نی را برداشته پس پس میرود. فیل خرطوم خود را تکان میدهد. از جا جست میزند و خرناس شدیدی میکشد. خالق اف یک مشت یونجه در دست گرفته جلو فیل میرود. فیل خرناس دیگری میکشد و یونجه را با خرطوم خود گرفته به هوا پرتاب میکند. خالق اف با رنگ پریده پس پس میرود.
خالق اف: فیلبان را بگویید بیاید و فیل را در پالکی بگذارید و بفرستید روی زمین.
فیلبان با کلنگ میآید. سوار فیل میشود و از کارگاه بیرون میروند. خالق اف آهی کشیده روی صندلی راحتی Rocking Chair میافتد بعد کیسه توتون خود را در آورده چپق چاق میکند و کبریت را با ته کفشش روشن میکند.
خالق اف: جبراییل جان؟
جبراییل پاشا: بله قربان!
خالق اف: نمیدانی چقدر خسته شدهام. اما میترسم میانش باد بخورد و دستم پی کار نرود.
سر پیری چه هوسهایی به کلهام زده! باشد… میروم زودتر آدم را درست بکنم. بعد دیگر آسوده خواهم شد. میروم توی رختخوابم میافتم. یکی از حوریها را میگویم پاهایم را بمالد، تو به من فرنی میدهی، روی زمین را تماشا میکنیم و میخندیم… همچین نیست؟
جبراییل پاشا: بله قربان.
خالق اف: این مگسها را بزن رد کن. چه جانورهای سمجی خلق کردهام! عوض اینکه مدح و ثنا و شکرگذاری خالق خودشان را بکنند، مرا کلافه کردهاند!
جبراییل پاشا: قربان یک مشت آب به صورتتان بزنید. ریش و سبیلتان از فرنی نوچ شده. مگسها بوی شیرینی شنیدهاند. میرود یک تکه مقوا بر میدارد. خاکش را تکان میدهد و مگسها را میزند.
خالق اف: حالا برو آینه قدی را جلو بکش. آن گلهایی را هم که روی لنگه در خیس کردهام بیاور.
جبراییل پاشا میرود لنگه دری که رویش گل به شکل آدم خمیر شده میآورد.
خالق اف عینک خود را پاک میکند و با تعجب نگاه میکند. با تغیر: جبراییل!
جبراییل پاشا: بله قربان!
خالق اف: بگو ببینم پایت را توی کفش من کردهای؟ به خیالت رسیده با من همچشمی بکنی؟
جبراییل پاشا: بنده غلط کردهام.
خالق اف: پس این گل را کی به شکل من درست کرده؟
جبراییل پاشا: چه عرض کنم؟
خالق اف: ای شیطان راستش را بگو و گرنه خودت میدانی! …
جبراییل پاشا دست به پیشانی خود میکشد: آهان. یادم آمد. دیروز که شما روی صندلی خوابتان برده بود. من وقتی که وارد اتاق شدم دیدم میمون تقلید شما را درآورده بود. ماله را برداشته بود. خودش را در آینه قدی نگاه میکرد و با این گلور میرفت. مرا که دید گذاشت و در رفت.
خالق اف: بد نشد. عوضش کارمان جلو افتاد. اما برای اینکه با من همسری نکند دستش را ناقص میکنم تا قابل کار نباشد. حالا مشغول بشویم.
جبراییل پاشا: خدا پدر میمون را بیامرزد که کارمان را آسان کرد!
خالق اف میخندد: نی را بیاور. دستمال ابریشمی خودش را در میآورد، میاندازد روی صورت آدم و زیر لب با خودش ورد میخواند.
جبراییل پاشا نی را میآورد. خالق اف میگیرد و به آدم میدمد. آدم تکانی میخورد، چشمهایش باز میشود. ملائکه و پریان همه جلو در کارگاه ریخته صدای آفرین، آفرین بلند میشود.
خالق اف با تکبر لبخند میزند: آدم! بابا آدم از جایش جسته زوزه میکشد.
خالق اف جلو میرود: آدم! بیا پهلوی من.
بابا آدم: گشنمه… گشنمه … دستهایش را میزند روی شکمش.
خالق اف: بیا جلو. بیا پیش من سجده بکن. اول میدهم دست و رویت را بشویند. زلفهایت را شانه بزنند. بعد تو را میفرستم به بهشت غذاهای خوب، خوب بخوری. اما مبادا گندم بخوری. اگر گندم خوردی کلاهمان میرود توی هم. میدهم از بهشت بیرونت بکنند.
بابا آدم با قیافه ترسناک، تن پشمالود و چشمهایور دریده دو بامبی رو سرش میزند و موهایش را چنگه، چنگه میکند.
بابا آدم: من گشنمه… من گشنمه… با انگشت شکمش را نشان میدهد.
پرده میافتد از پشت پرده صدای گریه بابا آدم و فریاد من گشنمه! بلند است.
پرده سوم
دورنمای زمین، جنگلهای دوردست، کوه، یک تکه ابر سیاه روی آسمان و ماه که از پشت آن صورتک درآورده پیداست. صدای جنجال خفه پرندگان و چرندگان میآید. جانوران بزرگ بیتناسب خودشان را از لای درختها نشان میدهند.
بابا آدم به شکل میمونهای بزرگ، پشمالو، سیاه، شکم گنده، چشمهای بیحالت، موهای ژولیده دارد، زیر درخت توتی پهلوی ننه حوا ایستاده.
ننه حوا موهای سرش بلند است و به زمین میکشد. قد کوتاه، کله گنده، لپهای سرخ، دهن گشاد با پستانها و کپل برجسته مات ایستاده است.
ننه حوا رو میکند به بابا آدم: خاک به سرم! میمونه را دیدی نوای مرا درآورد؟ روی زمین مینشیند. اهو، اهو گریه میکند.
بابا آدم شاخه درخت توت را تکان میدهد. چند دانه توت به زمین میافتد. ننه حوا چشمهای خود را میمالاند، توتها را جمع میکند و دو لپی میخورد.
بابا آدم نگاه خریداری به ننه حوا میکند. لبخند میزند.
ننه حوا: چه خوشمزه است. توی بهشت از این میوه نبود.
بابا آدم: دیدی در بهشت چه آسوده بودیم؟ بر پدر مسیو شیطان لعنت که ما را گول زد.
ننه حوا دهانش پر از توت خاک آلود است. سر خود را میجنباند.
بابا آدم: در بهشت به درخت گلابی اشاره میکردیم. میوه هاش کنده میشد، میآمد توی دهنمان. اینجا باید دنبال هر چیزی بدویم. جانوران دیگر هم با ما همسری میکنند. بر شیطان لعنت! در این بین شترمرغ کلانی سلانه، سلانه پیدا میشود.
ننه حوا بلند میشود: مردهشور! این دیگه چیه؟ چه هیکلی داره!
بابا آدم: این شترمرغ است.
ننه حوا: شترمرغ… شترمرغ… من میترسم! بابا آدم دست میکند یک قلبه سنگ برمیدارد و به طرف شترمرغ پرتاب میکند. او هم سنگ را میبلعد.
ننه حوا: تو دیدی؟ سنگ را خورد! خالق اف چه بلاهایی به جان ما میفرستد! حالا ما را نخورد. زود باش برویم بالای درخت.
بابا آدم ننه حوا را بغل میزند از درخت توت بالا میروند.
ننه حوا: من میترسم. دیشب هیچ خوابم نبرد.
بابا آدم: نگفتم توی بهشت بهتر بود؟ الان جبراییل را صدا میزنم و از خالق اف عذرخواهی میکنم تا ما را برگرداند به بهشت یا اینکه از جبراییل پاشا خواهش میکنم در بهشت را به ما نشان بدهد. اگر هم خالق اف اجازه نداد، من با قاپوچی آنجا رفیقم دزدکی وارد میشویم.
بابا آدم دستها را بغل میگذارد و فریاد میزند: جبراییل هو… جبراییل هو…
همه جانوران ساکت میشوند.
جبراییل پاشا با بالهای باز میآید جلو آدم، سلام میکند. آدم و حوا از درخت پایین میآیند.
بابا آدم: آقا جبراییل خیلی ببخشید اگر به شما زحمت دادیم. دستم به دامنت. برای ما کاری بکن. از قول من از خالق اف خیلی احوالپرسی بکن و معذرت بخواه. به شرط اینکه ما را برگرداند به بهشت. والله تقصیر من نبود. مسیو شیطان مرا گولزد. گفت: گندم بخور خوشمزه است. من هم خوردم. دیگر نمیدانستم که خالق اف از مسیو شیطان قهر کرده. ما نمیتوانیم اینجا زندگی بکنیم. حوا خانم دیشب خوابش نبرده.
اینکه وضع نمیشود! آخر مگر خالق اف بیکار بود ما را درست کرد؟ مگر به او دستور داده بودیم یا از او خواهش کرده بودیم که ما را بیافریند؟ حالا که کرده، چرا ما را فرستاده روی زمین؟
جبراییل پاشا: آسوده باشید، خود خالق اف هم از کردهاش پشیمان شده، دیشب پهلوی منهایهای گریه کرد، امروز هم اوقاتش تلخ است. مثل برج زهرمار غضب کرده، کسی جرات نمیکند جلویش برود. صبحی دو کرور فحش به من داد. همهاش تقصیر شماست. اگر گندم نخورده بودید اینطور نمیشد.
ننه حوا: آقا جبراییل دیشب ما با بابا آدم رفتیم توی شکاف آن غار اشاره میکند. این جانوران زوزه میکشیدند. من میترسیدم. امروز به بابا آدم گفتم مثل این میمونها بالای درخت نارگیل برای خودمان لانه درست بکنیم. به خالق اف بگو یک قصر فیروزه برایمان بسازد. از آنها که تو بهشت است.
بابا آدم به جبراییل پاشا: بالای غیرتت، نوکرتیم، یک کاری بکن. من به درک، حوا خانم را چکار بکنم؟
جبراییل پاشا: از دستش کاری ساخته نیست.
بابا آدم: پس به خالق اف بگو ما را برگرداند به حال اولمان. ما که از او خواهش نکرده بودیم تا ما را بیافریند و قدرتنمایی بکند. حالا که کرده، چشمش کور بشود باید جورمان را بکشد.
جبراییل پاشا: میدانید؟ خالق اف حرفش یک کلمه است. وانگهی اگر به حرف شما گوش بدهد، فردا همه جک و جانورهای روی زمین به صدا در میآیند.
ننه حوا زبانش را گاز میگیرد، چپ چپ به آدم نگاه میکند: باز هم کفر گفتی؟ آقا جبراییل دخیلتانم مبادا به خالق اف بگویید. آدم غلط کرد.
جبراییل پاشا: به! خالق اف گوشش از این حرفها پر شده. آن روزی که شروع به آفرینش کرد، پیه فحش را به تنش مالید.
ننه حوا: آقا جبراییل، شما خیلی خوب آدمی هستید. نه! خیلی خوب فرشتهای هستید. برایتان یک چیزی نقل بکنم. الان من و بابا آدم ایستاده بودیم یک شترمرغ آمد رد شد. یک قلبه سنگ به چه گندگی را خورد!
جبراییل پاشا: باز هم بنده ناشکر خالق اف باشید!
بابا آدم: راستی حالا که خودمانیم بگو ببینم خالق اف برای چه این جانوران را به قول خودش آفرید؟
جبراییل پاشا انگشتش را به لب میگذارد: به کسی نگو. میان خودمان باشد. خودش هم نمیداند. پشیمان هم شده. میدانی اینها آفریده تا بنشیند فرنی بخورد، تماشا بکند و بخندد.
ننه حوا: به حرف آدم گوش نکنید. مخصوصا خیلی هم خوب است. به، ما نمیخواهیم برگردیم تو بهشت. آنجا آسوده نبودیم. همیشه اسرافیل بیگ با آن دک و پوز بد ترکیبش موی دماغ ما میشد. تا با هم حرف میزدیم، شوخی باردی میکردیم، بوق میکشید. نمیگذاشت ما با هم خوش باشیم. همچین نیست آدم؟
جبراییل پاشا: پیداست که کم کم دارید عادت میکنید. شماها در بهشت هم راضی نبودید. اینجا هم راضی نیستید. هیچوقت راضی نخواهید بود.
بابا آدم: همه دلخوشی من همین حوا است.
ننه حوا: عوضش من هم تو را دوست دارم.
جبراییل پاشا به سر تا پای ننه حوا نگاه میکند. حوا مثل اینکه خجالت میکشد. میرود یک برگ از درخت توت میچیند جلو خودش میگیرد.
جبراییل پاشا: برای اینکه به زندگی دلخوشی پیدا بکنید، خالق اف میخواهد به شما بچه بدهد.
ننه حوا: بچه! بچه… بچه چیه؟
جبراییل پاشا: یک موجودی است مانند خودتان. یک حوا کوچولو یا یک آدم کوچولو. بعد بزرگ میشود و هر دو شما برای او زحمت میکشید و او را دوست دارید و برای او به زندگی دلبستگی پیدا میکنید.
بابا آدم: باز هم یک کلک دیگر! خالق اف همین ما را آفرید بس نبود، میخواهد یک دسته دیگر را هم بدبخت بکند؟ مگر ما چه گناهی کردهایم؟
ننه حوا: خالق اف بهتر از تو میداند. آقا جبراییل شما راست میگویید. از قول من به خالق اف خیلی سلام برسانید. خالق اف راست میگوید. هنوز خیلی وقت نیست که ما را از بهشت بیرون کردهاند. اشاره به آدم تو مرا میگذاری، میروی این طرف آن طرف. من تنها میمانم. آخر من یک کسی را میخواهم که پهلویم باشد و او را دوست داشته باشم. شترمرغ که نمیتواند با من حرف بزند. من که او را دوست ندارم.
بابا آدم: خوب شد تو امروز اسم شترمرغ را یاد گرفتی.
در این بین از بالای آسمان ندا میآید: جبراییل هو… جبراییل هو…
جبراییل پاشا: بار دیگر خالق اف حوصلهاش سر رفته. یا فرنی میخواهد یا میخواهد با من هسته هلو بازی بکند و جر بزند. چه آخر و عاقبتی پیدا کردیم! عجالتا خدا نگهدارتان باشد.
هر وقت با من کار داشتید صدایم بکنید. بعد تنوره میکشد و میرود.
بابا آدم به ننه حوا: چقدر پرچانگی کردی! هرچه من خواستم کارها را درست بکنم، لا تو را از دنده چپم درست کرد تا من تنها نگذاشتی. چه همدمی خالق اف برایم آفریده! مث نباشم!
ننه حوا: وا… چه دروغها! تو گفتی، من هم باور کردم! حالا که مرا دوست نداری این دفعه به جبراییل پاشا چقلی میکنم. اگر خالق اف به من بچه داده بود دیگر منت تو را نمیکشیدم.
حالا به من سرکوفت دنده چپت را میزنی؟ کاشکی خالق اف دندهات را انداخته بود جلو شترمرغ. تف به این زندگی. تف… تف … روی زمین تف میاندازد سرش را مابین دو دست گرفته گریه میکند.
بابا آدم دست روی سر او میکشد: هان، تو هم به یک چیزهایی پی بردهای!
ننه حوا: من بخیالم تو مرا دوست داری. حالا میبینم که گول خورده بودم. همه اش به من تودهنی میزنی. به بهانه اینکه سوراخ سنبه بهشت را پیدا کنی از من میگریزی. من تنها هستم. از این جانورها میترسم. با پشت دست اشکهای چشمش را پاک میکند.
بابا آدم: من شوخی کردم. جونم تو چه خوشگلی! تو را دوست دارم.
ننه حوا: من هم تو را دوست دارم. مگر یک مرتبه جلو جبراییل پاشا بهت نگفتم؟ اگر تو نبودی من از غصه میترکیدم.
خورشید غروب میکند. ماه با صورتک ترسناک خود روشن میشود و از یک طرف آسمان بالا میآید.
فیلی از پشت شاخهها سرش را درآورده خرناس میکشد. آدم و حوا از درخت توت بالا میروند و ننه حوا خودش را میاندازد در بغل بابا آدم.
بابا آدم: اگر چه زندگی اینجا پر از دوندگی و زد و خورد است. اما از زندگی یکنواخت و بیمزه بهشت بهتر است. من در بهشت داشتم خفه میشدم. زندگی تنبلی بخور و بخواب زودتر خسته میکند. نمیدانم این فرشتهها چطور در بهشت ماندهاند.
ننه حوا: مخصوصا خیلی خوب شد که ما را از بهشت بیرون کردند. اقلا اینجا کشیکچی نداریم و آسوده با هم خوش هستیم.
بابا آدم: لبهایت را بیار نزدیک، مقصود آفرینش همین است.
بابا آدم سر خود را جلو میبرد، ماچ محکمی از ننه حوا میکند.
ننه حوا هم دست انداخته شاخه درخت را جلو خود میکشد و پشت برگها پنهان میشوند.
پرده میافتد.
از پشت پرده صدای نعره و زوزه جانوران کم کم خاموش میشود.
پاریس ۱۸ فروردین ۱۳۰۹